نور الدين جعفر بدخشى
پيشگفتار 2
خلاصة المناقب ( در مناقب سيد على همدانى ) ( فارسى )
تهذيب و دانش و هنر گرديد . به همراه سيّد هفتصد مريد و احباب به كشمير وارد شدند و با مجاهدت و مساعى خويش در اين خطهء مينو نظير تعليمات اسلام را اشاعه كردند و توسعه دادند . مىگويند سيصد هزار تن به دست وى به شرف اسلام نائل گرديدند . كشميريان او را « حوارئ كشمير » و « بانى مسلمانى » ، « على ثانى » ناميدهاند ، سيّد نيز بهوسيله همراهانش در كشمير ، هنرهاى دلپذير ايرانى را معرفى كرد و از جهت دينى و دنياوى « ايران صغير » آفريد و نقش دوام خود را ثبت گردانيد و اين كتاب خلاصة المناقب از حالات و مقامات وى بطور تفصيل بحث مىكند و ضمن آن ، اطلاعات گرانبهايى از رسوم و عادات صوفيه و مفهوم واقعى از مصطلحات متصوفه و معلومات با ارزشى راجع به اوضاع اجتماعى قرن هشتم به ما مىدهد . مؤلّف خلاصة المناقب نه تنها معاصر شاه همدان است بلكه از مريدان پرشور و بسيار مقرّب وى بود كه در چهارده سالهء آخر زندگانى شاه همدان با او ارتباط كامل داشته و در اغلب موارد حوادث و سوانحى را كه راجع به وى ذكر مىكند يا خودش از زبان مرشد استماع كرده و يا در موقع حدوث آن وقايع حضور داشته است لذا گفته مىشود كه اغلب مطالب اين كتاب بر مشاهدهء عينى خود او مبتنى است . اگرچه در تاريخ فرهنگ و ادب پاكستان و هندوستان ، افغانستان و ايران و تا حدى جهان اسلام ، شخصيت سيّد على همدانى ( ره ) كاملا شناخته شده و عظمت وى مسلّم است ولى راجع به زندگانى وى آنچه در دست داريم بسيار مختصر است و تنها كتاب مبسوطى كه در شرح احوال اين عارف باعظمت داريم خلاصة المناقب تأليف مريدش بوده ، و تذكرهء ديگرى متضمن ترجمه احوال سيّد بنام رسالهء مستورات يا منقبة الجواهر از حيدر بخشى است نويسندهء مستورات به دو واسطه ( شيخ عبد اللّه برزش طوسى مشهدى ( م : 872 ه ) و از مريد سيّد محمّد نوربخش ( م 869 ه ) و شيخ اسحاق ختلانى ( م 826 ه ) خليفه و داماد شاه همدان ( ره ) ) به صاحب مناقب مىپيوندد و بعضى از مطالب را از همين خلاصة المناقب گرفته است و نويسندگان بعدى نيز از همين سرچشمه اخذ مطالب كردهاند و به اين جهت مىتوان گفت كه هر دو كتاب مزبور اولين منابع تحقيقى دربارهء سيّد على همدانى است . نگارنده كار تصحيح و تنقيح متن خلاصة المناقب را بنا بر توصيهء شادروان دكتر مولوى محمّد شفيع رئيس سابق دائرة المعارف اسلامى دانشگاه پنجاب لاهور ، در سال 1960 م بر عهده گرفتم ، كتاب مزبور در نظر آن دانشمند ارجمند كه به شرح احوال بزرگان تصوف و عرفان علاقهء زيادى داشت ، بسيار باارزش و داراى اهميت خاصى بود ، اينجانب