امير حسن علاء سجزى دهلوى
62
رساله مخ المعانى ( فارسى )
به رهنمونى ديده ديد آنچه ديد - عاقبتالامر چندان سيل از سياهى ديده براند كه سبزه از گور او زبان برآورد : اى داود اين چه مىكنى - چكنم چشم مرا دامان نظر به غبارى آلوده شده است به آب چشمها نمازى مىكنم مرا اين چشم كه رسيد هم از چشم رسيد - اكنون از ديده عذر آن مىبايد خواست كه چرا ناديدنها ديدم - نظم شبى آن چشم مست و آن لب خونخوار را ديدم * ز گريه چشم من خون شد پشيمانم چرا ديدم مرا گفتند سوى او مبين ديدم بلا كردم * مرا گفتند گفت دل مكن كردم سزا ديدم نديد اين چشم من جز در سر زلف بلاخيزش * ازين چشم پريشان من هميشه اين بلا ديدم نكته نبشته شده است كه يك معنى عين چشم است - چشم و عشق با همدگر مناسبتى هم دارند چنان كه در چشم سه چيز مىبايد در عشق نيز سه صفت مىبايد - آن