امير حسن علاء سجزى دهلوى
39
رساله مخ المعانى ( فارسى )
است و جاى غروبش خ خ دل عاشق دردمند - خ خ آفتاب عشق را نوريست كه در دل عاشق تجلى دارد - اى آفتاب در تو هم صفات عشق ديده مىشود و علامات محبت معاينه مىافتد - سوزى كه در تست از تف عشق نشان دارد - اين معنى را هم زردى روى تو گواهى مىدهد مگر تو عاشقى ؟ گفت آرى من عاشقم - اى آفتاب تو عاشق كيستى ؟ گفت من عاشق درياام . . . حسن آفتاب را هم عاشق قرار مىدهد و هم معشوق - معشوق آن دريا است كه در پهنائىاش وجود خودش را گم مىكند و چون وقت غروب فرامىرسد آرزوى وصل لرزه بر اندامش مىافگند - اما به نوبهء خود ، آفتاب هم معشوق حربا است كه در عشق وى زرد شده است - مىداند كه اگر آفتاب نظرى بر او افگند ، او را مىسوزاند ، اما سوزش عشق و خاكستر شدن هم از لطف و مهربانى معشوق مىداند - آسمان كه تمام روز در عشق آفتاب خود را مىسوزاند وقتىكه دريچهء شب باز