امير حسن علاء سجزى دهلوى
36
رساله مخ المعانى ( فارسى )
دنيا كه هست يك نوع احساس غربت و احساس بيگانگى و عدم تجانس با همه موجودات اين عالم مىكند و مىخواهد با اصل خود پيوند داشته باشد پس در جستجوى ارتقاى معنوى خود و بدست آوردن صفاتى كه لازمهء تكميل وجودش مىباشد ، سختى مىكشد و رنج مىبرد - نويسندهء خ مخ المعانى هم مىخواهد بگويد عشق عرفانى انسان را به درد عرفانى وادار مىكند كه همينست مخ و خلاصه عشق و اصل عرفان - اين درد ، طلب بازگشت بسوى حق و بسوى خدا است ، درد مناجات پيش خدا است درد احساس غربت و بيگانگى است در اين عالم - چقدر زيبا مىگويد امير المؤمنين مولاى كائنات ، على عليه السلام با كميل بن زياد : مىگويد افسوس نيستند افراد صاحب سرّى كه من آنچه در دل دارم بتوانم به آنها بگويم و درد دل خودم را بتوانم به آنها اظهار كنم - اين همان درديست كه انسان را چنان از خود بىخود و گرم محبوب و معشوقش مىكند كه از دردهاى ديگر كاملا خبر ندارد حتى اگر تيرى از بدنش