امير حسن علاء سجزى دهلوى
37
رساله مخ المعانى ( فارسى )
بكشند او را خبر نمىشود - خ آن را كه خبر شد خبرش بازنيامد - عين القضاة در اين مورد نوشته است كه خ خ كمال عشق را مقامى باشد از مقامات عشق كه اگر دشنام معشوق شنود او را خوشتر از لطف ديگران آيد ، دشنام معشوق به از لطف ديگران داند ، و هركه نداند او در راه عشق بىخبر باشد . . . ما خود را فداى بلاى و قهر او كردهايم - ازو بلا و از ما رضا ازو قهر و از ما مهر - مگر كه اين ابيات از ايشان نشنيدهيى به جواب : معشوق بلاجوى ستمگر دارم * وز آب دو ديده آستين تر دارم جانم برد اين هوس كه در سر دارم * من عاقبت كار خود از بر دارم البته ناراحتىهاى ديگران در دل او درد ايجاد مىكند اين همان درديست كه به انسان شخصيت مىدهد ، به حيات