مسعود بن عبد الله شيراز ى ( بابا ركنا )
266
نصوص الخصوص فى ترجمة الفصوص ( فارسى )
يعنى : « تعريف » حدّى مر انسان [ را ] شامل است ظاهر و باطن انسان را ؛ از بهر آنكه : در حدّ وى اين مىگويى كه : الانسان هو الحيوان النّاطق . ظاهر او : كه آن بدن او است ، معرّف به حيوان . چرا كه بر وى صادق است كه : جسم حسّاس متحرّك بالاراده . و باطن او كه : روح و نفس اوست معرّف به ناطق چرا كه : معبّر بالنّطق ؛ به حقيقت « نفس ناطقه » است . چرا كه : بدن بىآنكه او را حيات و روح و نفس باشد ، « انسان » نخوانند ؛ مگر به مجاز ؛ باعتبار ما كان كه صورت باقيهء بىجان چون خانهاى است پرداخته از انسان ؛ يا خود آن را مانند جمادى دان . مقصود سخن آنكه : انسان به روح ، انسان است . و روح او حقيقة به حكم « وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي « 47 » [ كه مضاف به حق رحمان است ] توان گفت كه جان جان ، آن است . پس اگر فرض مفارقت حق كنند از انسان ، - و اين فرض خود محال دان - « انسان » [ را ] نتوان گفت كه هست انسان . و مؤكّد اين نكتهء آخرين كه مىارزد هزار جان ، اين است كه : شيخ - قدّس سرّه - مىفرمايد كه : و صور العالم لا يمكن زوال الحق عنها اصلا . چرا كه : از فرض زوال او از آن « 48 » ، عدم عالم بأسره لازم آيد ؛ كه حق تعالى هويّت كل و مدبّر كل و كلّ الكلّ است ؛ و قيام و بقا و روح و حيات و وجود همه او است ؛ و بىاو لا شىء و عدم محضاند . و جاى آن است كه متوهّمى وهم آن برد كه مگر قايل است به « قدم عالم » ؟ كه چون زوال ، بهر حال ، محال ، و هو لا يزول و لا يزال قديم است بلا زوال ؛ پس عالم كه صورت او است هم قديم باشد . امّا دفع توهّم او [ را ] گوييم : مراد از اين دوام عدم انفكاك حق است از صور عالم ؛ چون موجود باشد بهر صورت كه مبدّل گردد ؛ و صورت دنيويّه
--> ( 47 ) - ق ( س 15 - 29 ) و نفخت . ( 48 ) - منظور « فرض زوال حق از عالم » است .