محمود بن على خواجوى كرمانى

99

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى )

دور گردون چون مخالف مىشود عشّاق را * در عراق ار راست گوئى از سپاهان چاره نيست مردم از اندوه از كرمان نمىيابم خلاص * اى عزيزان هركه مرد او را ز كرمان چاره نيست خواجو ار در ظلمت شب باده نوشد گو بنوش * خضر را در تيرگى از آب حيوان چاره نيست 205 [ كدام دل كه گرفتار و پايبند تو نيست ] ح كدام دل كه گرفتار و پايبند تو نيست * كدام صيد كه در آرزوى بند تو نيست نه من به بند كمند تو پايبندم و بس * كسى به شهر نيامد كه شهربند تو نيست ترا بقيد چه حاجت كه صيد وحشى را * به هيچ‌روى خلاص از خم كمند تو نيست ضرورتست كه پيش تو پنجه نگشايم * مرا كه قوّت بازوى زورمند تو نيست گرم گزند رسانى بضرب تيغ فراق * مكن كه بيشم از اين طاقت گزند تو نيست چو سروم از دو جهان گرچه دست كوتاهست * ولى شكيبم از آن قامت بلند تو نيست دلم بر آتش عشقت بسوخت همچو سپند * بيا كه صبرم از آن خال چون سپند تو نيست عجب ز عقل تو دارم كه مىدهى پندم * خموش باش كه اين لحظه وقت پند تو نيست ز شوربختى خواجوست اينكه چون فرهاد * نصيبش از لب شيرين همچو قند تو نيست 206 [ در سر زلف سياه تو چه سوداست كه نيست ] ح در سر زلف سياه تو چه سوداست كه نيست * وز غم عشق تو در شهر چه غوغاست كه نيست گفتى از لعل من امروز تمنّاى تو چيست * در دلم زان لب شيرين چه تمنّاست كه نيست بجز از زلف كژت سلسله‌جنبان دلم * خم زلف تو گواه من شيداست كه نيست پايبند غم سوداى تو مسكين دل من * نتوان گفت كه اين طلعت زيباست كه نيست در چمن نيست به بالاى بلندت سروى * راستى در قد زيباى تو پيداست كه نيست با جمالت نكنم ميل تماشاى بهار * زانكه در گلشن رويت چه تماشاست كه نيست گر كسى گفت كه چون قدّ تو شمشادى نيست * اگر آن قامت و بالاست بگو راست كه نيست گفتى از نرگس رعناى منت هست شكيب * شاهد حال من آن نرگس رعناست كه نيست اى كه خواجو ز سر زلف تو شد سودائى * در سر زلف سياه تو چه سوداست كه نيست