محمود بن على خواجوى كرمانى
100
غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى )
207 [ شمع ما مأمول هر پروانه نيست ] س شمع ما مأمول هر پروانه نيست * گنج ما محصول هر ويرانه نيست كى شود در كوى معنى آشنا * هركه او از آشنا بيگانه نيست ترك دام و دانه كن زيرا كه مرغ * هيچ دامى در رهش جز دانه نيست در حقيقت نيست در پيمان درست * هركه او با ساغر و پيمانه نيست پند عاقل كى كند ديوانه گوش * زانكه عاقل نيست كو ديوانه نيست نيست جانش محرم اسرار عشق * هرك را در جان غم جانانه نيست گرچه نايد موئى از زلفش بدست * كيست كش موئى ازو در شانه نيست گفتمش افسانه گشتم در غمت * گفت اين دم موسم افسانه نيست گفتمش بتخانه ما را مسجدست * گفت كاينجا مسجد و بتخانه نيست گفتمش بوسى بده گفتا خموش * كاين سخنها هيچ درويشانه نيست گفتمش شكرانه را جان مىدهم * گفت خواجو حاجت شكرانه نيست 208 [ شمع ما شمعيست كُو منظور هر پروانه نيست ] س شمع ما شمعيست كُو منظور هر پروانه نيست * گنج ما گنجيست كو در كُنج هر ويرانه نيست هرك را سوداى ليلى نيست مجنون آنكسست * ورنه مجنون را چو نيكو بنگرى ديوانه نيست چشم صورتبين نبيند روى معنى را بخواب * زانكه در هر كان دُر و در هر صدف دُردانه نيست حاجيان را كعبه بتخانهست و ايشان بتپرست * ور ببينى در حقيقت كعبه جز بتخانه نيست مرغ وحشى گر ببوى دانه در دام اوفتد * تا چه مرغم زانكه دامى در رهم جز دانه نيست هرك را بينى در اينجا مسكن و كاشانه است * جاى ما جائيست كآنجا مسكن و كاشانه نيست