محمود بن على خواجوى كرمانى

98

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى )

دوش رفتم بدر دير و مرا مغبچگان * چون سگ از پيش براندند كه اين محرم نيست چه غم از دشمن اگر دست دهد صحبت دوست * مهره گر زانكه به دستست غم از ارقم نيست در چنين وقت كه ديوان همه ديوان دارند * كى دهد ملك جمت دست اگر خاتم نيست دُر نيارى به كف ار زانكه ز دريا ترسى * ليكن آن دُر كه توئى طالب آن دريم نيست مده از دست و غنيمت شمر اين يكدم را * كه جهان يكدم و آن دم بجز از اين دم نيست كژ مرو تا چو كمان پى نكنندت خواجو * روش تير از آنست كه در وى خم نيست 203 [ اگر ترا غم امثال ما بود غم نيست ] ش اگر ترا غم امثال ما بود غم نيست * كه درد را چو اميد دوا بود غم نيست دواپذير نباشد مريض علّت شوق * ولى چو روى مرض در شفا بود غم نيست كنون كه كشتى ما در ميان موج افتاد * اگر چنان كه مجال شنا بود غم نيست چو آب ديده روان كرده‌ايم در عقبت * ترا اگر نظرى سوى ما بود غم نيست صفا ز بادهء صافى طلب كه صوفى را * بجاى جامه صوف ار صفا بود غم نيست بر آستان كه گدايان آستان توايم * و گر ترا غم كار گدا بود غم نيست غمت چو ساغر اگر خون دل به جوش آرد * چو همدم تو مى جانفزا بود غم نيست گرت فراق به زخم قفاى غم بكشد * مدار غم كه چو وصل از قفا بود غم نيست به غربتم چو كسى آشنا نمىباشد * به شهر خويشم اگر آشنا بود غم نيست چنين كه مرغ دلم در غمش هوا بگرفت * بسوى ما اگر او را هوا بود غم نيست چو اقتضاى قضا محنتست و غم خواجو * اگر به حكم قضايت رضا بود غم نيست 204 [ اهل دل را از لب شيرين جانان چاره نيست ] ح اهل دل را از لب شيرين جانان چاره نيست * طوطى خوش‌نغمه را از شكرستان چاره نيست گر دلم نشكيبد از ديدار مه‌رويان رواست * ذرّه را از طلعت خورشيد رخشان چاره نيست صبحدم چون گل به شكرخنده بگشايد دهن * از خروش و نالهء مرغ سحرخوان چاره نيست تا تو در چشمى مرا از گريه خالى نيست چشم * ماه چون در برج آبى شد ز باران چاره نيست رشتهء دندانت از چشمم نمىگردد جدا * لؤلؤ شهوار را از بحر عمّان چاره نيست از دل تنگم كجا بيرون توانى رفت از آنك * گنج لطفى گنج را در كنج ويران چاره نيست