محمود بن على خواجوى كرمانى

95

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى )

بزم بىشاهد نمىخواهم كه پيش اهل دل * دوزخى باشد هرآن جنّت كه در وى حور نيست رهروان عشق را جز دل نمىشايد دليل * وانكه اين ره نسپرد نزد خرد معذور نيست تا نپندارى كه ما با او نظر داريم و بس * هيچ ناظر را نمىبينم كه او منظور نيست چشم ميگونش نگر سرمست و خواجو در خمار * شوخ‌چشم آن مست كورا رحم بر مخمور نيست 197 [ اينجا نماز زنده‌دلان جز نياز نيست ] ش اينجا نماز زنده‌دلان جز نياز نيست * و آن را كه در نياز نبينى نماز نيست مشتاق را بقطع منازل چه حاجتست * كاين ره به‌پاى اهل طريقت دراز نيست رهبانت ار بدير مغان راه مىدهد * آنجا مقام كن كه در كعبه باز نيست گر زانكه راه سوختگان مىزنى رواست * چيزى بگو بسوز كه حاجت بساز نيست بازار قتل ما كه چو نيكو نظر كنى * صيّاد صعوه جز نظر شاه‌باز نيست دردىكشان جام فنا را ز بىنياز * جز نيستى به هيچ عطائى نياز نيست محمود را رسد كه زند كوس سلطنت * كز سلطنت مراد دلش جز اياز نيست عشق مجاز در ره معنى حقيقتست * عشق ارچه پيش اهل حقيقت مجاز نيست آن يار نازنين اگرت تيغ مىزند * خواجو متاب روى كه حاجت به ناز نيست 198 [ مرغ جان را هر دوعالم آشيانى بيش نيست ] ش مرغ جان را هر دوعالم آشيانى بيش نيست * حاصلم زين قرص زرّين نيم‌نانى بيش نيست از نعيم روضهء رضوان غرض دانى كه چيست * وصل جانان ورنه جنت بوستانى بيش نيست گفتم از خاك درش سر برندارم بنده‌وار * باز مىگويم سرى بر آستانى بيش نيست آن‌چنان در عالم وحدت نشان گم كرده‌ام * كز وجودم اينكه مىبينى نشانى بيش نيست چند گويم هر نفس كاهم ز گردون درگذشت * كآسمان از آتش آهم دخانى بيش نيست در غمش چون دانهء نارست آب چشم من * وز لبش كام روانم ناردانى بيش نيست گفتمش چشمت به مستى خون جانم ريخت گفت * گرچه خون‌خوارست آخر ناتوانى بيش نيست