محمود بن على خواجوى كرمانى

94

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى )

195 [ هيچ‌كس نيست كه منظور مرا ناظر نيست ] ش هيچ‌كس نيست كه منظور مرا ناظر نيست * گرچه بر منظرش ادراك نظر قادر نيست اى كه از ذكر بمذكور نمىپردازى * حاصل از ذكر زبان چيست چو دل ذاكر نيست نسبت ما مكن اى زاهد نادان بفجور * زانكه سرمست مى عشق بتان فاجر نيست گرچه خلقى شده‌اند از غم ليلى مجنون * هيچ‌كس بر صفت قيس بنى عامر نيست هر دل خسته كه او صدرنشين غم تست * غمش از وارد و انديشه‌اش از صادر نيست ز آتش عشق تو آن سوز كه در باطن ماست * ظاهر آنست كه بر اهل خرد ظاهر نيست گر ز سوداى تو اى نادرهء دور زمان * خبر از دور زمانم نبود نادر نيست چون توانم كه به پايان برم اين دفتر از آنك * قصّهء عشق من و حسن ترا آخر نيست من به غير تو اگر كافرم انكار مكن * كآنكه دين در سر آن كار كند كافر نيست به صبورى نتوان جستن ازين درد خلاص * زانكه نافع نبود صبر چو دل صابر نيست اى عزيزان اگر آن يوسف كنعانى ماست * هركه او را به دو عالم بخرد خاسر نيست قاصرست از خرد آن‌كس متصوّر باشد * كه ز او صاف تو ادراك خرد قاصر نيست گرچه خواجو ز تو يك لحظه نگردد غائب * آن دمم با تو حضورست كه او حاضر نيست نه من دل‌شده دارم سر پيوندت و بس * كيست آن كش سر پيوند تو در خاطر نيست 196 [ عشق سلطانيست كو را حاجت دستور نيست ] ش عشق سلطانيست كو را حاجت دستور نيست * طائران عشق را پروازگه جز طور نيست كس نمىبينم كه مست عشق را پندى دهد * زانكه كس در دور چشم مست او مستور نيست دور شو كز شمع عشق آتش به نزديكان رسد * وانكه او نزديك باشد گر بسوزد دور نيست من به مهر دل به پايان مىرسانم روز را * زانكه بىآتش درون تيره‌ام را نور نيست ملك دل را تا بكى بينم چنين ويران و ليك * تا نمىگردد خراب آن مملكت معمور نيست