محمود بن على خواجوى كرمانى

90

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى )

تا جدا مانده‌ام از روى تو اى سيمين‌بر * رنگ روى من بيدل چو زر از بيماريست چه شود گر به عيادت قدمى رنجه كنى * كه فغانم همه شب تا سحر از بيماريست من پرستار دو چشم خوش بيمار توام * گرچه بيمارپرستى بتر از بيماريست تا دلم فتنهء آن نرگس بيمار تو شد * بر من اين واقعه نوعى دگر از بيماريست چشم بيمار تو پيوسته چو در چشم منست * دل پردرد مرا ناگزر از بيماريست اى كه از چشم تو در هر طرفى بيماريست * قامتم چون سر زلفت مگر از بيماريست عيب خواجو نتوان كردن اگر بيمارست * هركسى را كه تو بينى گذر از بيماريست همه بيمارى او روز و شب از نرگس تست * ورنه پيوسته مر او را حذر از بيماريست 187 [ نفسى همدم ما باش كه عالم نفسيست ] س نفسى همدم ما باش كه عالم نفسيست * كان كسى نيست كه هر لحظه دلش پيش كيست تو كجا صيد من سوخته خرمن باشى * كه شنيدست عقابى كه شكار مگسيست نه من دل‌شده دارم هوس رويت و بس * هرك را هست سرى در سر او هم هوسيست از دل ما نشود ياد تو خالى نفسى * حاصل از عمر گرانمايهء ما خود نفسيست تو نه آنى كه شوى يك‌نفس از چشمم دور * كآنكه او هر نفسى بر سر آبيست خسيست دم‌به‌دم محترز از سيل سرشكم مىباش * زانكه هر قطره‌اى از چشمهء چشمم ارسيست چون گرفتار توام دام دگر حاجت نيست * چه روى در پى مرغى كه اسير قفسيست بت محمول مرا خواب ندانم چون برد * زانكه در هر طرفش ناله و بانگ جرسيست كمترين بنده درگاه تو گفتم خواجوست * گفت گو بگذر از اين در كه مرا بنده يكيست 188 [ غرّهء ماه جز آن عارض شهرآرا نيست ] ش غرّهء ماه جز آن عارض شهرآرا نيست * شاخ شمشاد چو آن قامت سروآسا نيست روح‌بخشست نسيم نفس باد بهار * ليك چون نكهت انفاس تو روح‌افزا نيست باغ و صحرا اگر از روضهء رضوان بابيست * بىتو ما را هوس باغ و سر صحرا نيست در چمن سرو سرافراز كه كارش بالاست * سرفرازست ولى چون تو سهى بالا نيست گرچه دانم كه تو دارى دل ريشم يارا * با تو چون فاش بگويم كه مرا يارا نيست بر وجودم به خيال سر زلف سيهت * نيست موئى كه درو حلقه‌ئى از سودا نيست