محمود بن على خواجوى كرمانى
82
غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى )
گفتم كه چو خواجو نبرم جان ز فراقت * گفتا برو اى خام هنوزت غم آنست 169 [ روز رخسار تو ماهى روشنست ] ش روز رخسار تو ماهى روشنست * خال هندويت سياهى روشنيست منظر چشمم كه خلوتگاه تست * راستى را جايگاهى روشنست گر به رويت كردهام تشبيه ماه * شرمسارم كاين گناهى روشنست مه بر خسارت پناه آرد از آنك * روى تو پشت و پناهى روشنست بتپرستان را رخ زيباى تو * روز محشر عذرخواهى روشنست موى و رويت روز و شب در چشم ماست * زانكه گه تاريك و گاهى روشنست گر كنم دعوى كه اشكم گوهرست * چشم من بر اين گواهى روشنست مىپزد سوداى دربانى تو * خسرو انجم كه شاهى روشنست يوسف مصر مرا چاه ز نخ * گرچه دلگيرست چاهى روشنست ذرهئى خواجو قدم بيرون منه * از ره مهرش كه راهى روشنست 170 [ بوقت صبح مى روشن آفتاب منست ] ش بوقت صبح مى روشن آفتاب منست * به تيرهشب در ميخانه جاى خواب منست اگر شراب نباشد چه غم كه وقت صبوح * دو چشم اشكفشان ساغر شراب منست وگر كباب نيابم تفاوتى نكند * به حكم آنكه دل خونچكان كباب منست به راه باديه اى ساربان چه جوئى آب * كه منزلت همه در ديدهء پرآب منست مرا مگوى كه برگرد و ترك تركان گير * كه گرچه راه خطا مىروم صواب منست چگونه در تو رسم تا ز خود برون نروم * چرا كه هستى من در ميان حجاب منست بيا كه بىتو ملولم ز زندگانى خويش * كه در فراق رخت زندگى عذاب منست تو گنج لطفى و دانم كزين به تنگ آئى * كه روز و شب وطنت در دل خراب منست خروش و نالهء خواجو و بانگ بلبل مست * نواى باربد و نغمهء رباب منست