محمود بن على خواجوى كرمانى
78
غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى )
هركه كرد از در ميخانه گشادى حاصل * چون تواند دل سودازده در تقوى بست من اگر توبه شكستم مكن انكارم از آنك * خودپرستى نكند هركه بوده بادهپرست گر به پيرى هدف ناوك خلقى گشتم * چه توان كرد كه تير خردم رفت از شست مستم آن دم كه بميرم بسر خاك بريد * تا سر از خاك برآرم به قيامت سرمست كس ازين قيد بتدبير نرفتست برون * زانكه از چنبر تقدير نمىشايد جست مست و مدهوش برندش ز لحد بر عرصات * هركه شد همقدح بادهگساران الست جانفشانان كه چو شمع از سرسر برخيزند * يكنفس بىمى نوشين نتوانند نشست همچو ابروى بتان صيد كند خاطر خلق * آنكه نشكيبدش از صحبت مستان پيوست گر شود بزمگهت عالم بالا خواجو * تو مپندار كه بالاتر ازين كارى هست 160 [ سحرگه ماه عقرب زلف من مست ] ح سحرگه ماه عقرب زلف من مست * درآمد همچو شمعى شمع در دست دو پيكر عقربش را زهره در بُرج * كمانكش جادوش را تير در شست شبش مه منزل و ماهش قصبپوش * سهى سروش بلند و سنبلش پست بلالش خازن فردوس جاويد * هلالش حاجب خورشيد پيوست نقاب عنبرى از چهره بگشود * طناب چنبرى بر مشترى بست بفندق ضيمران را تاب در داد * به عشوه گوشهء بادام بشكست سرشك از آرزوى خاكبوسش * روان از منظر چشمم برون جست به لابه گفتمش بنشين كه خواجو * زمانى از تو خالى نيست تا هست فغان از جمع چون بنشست برخاست * چراغ صبح چون برخاست بنشست 161 [ ديشب درآمد از درم آن ماه چهره مست ] ح ديشب درآمد از درم آن ماه چهره مست * مانند دستهء گل و گلدستهاى بدست خطّش نبات و پستهء شكّرشكن شكر * سروش بلند و سنبل پرتاب و پيچ مست زلف سياه سركش هندوش داده عرض * در چين هزار كافر زنگى بُتپرست از ديده محو كرد مرا هرچه هست و نيست * سوداى آن عقيق گهرپوش نيست هست دربست راه عقل چو آن بُت قبا گشود * بگشود كار حسن چو آن مه كمر ببست