محمود بن على خواجوى كرمانى
58
غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى )
ماه نو چون ز لب بام بديدم گفتم * اى دل از چنبر اين ماه كجا خواهى جست در قدح دل نتوان بست مگر صبحدمى * كه تو گوئى رمضان بار سفر خواهد بست خون ساغر به چنين روز نمىشايد ريخت * رك بربط به چنين وقت نمىبايد خست ماه روزهست و مرا شربت هجران روزى * روز توبهست و ترا نرگس جادو سرمست هيچكس نيست كه با شحنه بگويد كه چرا * كند ابروى تو سردارى مستان پيوست وقت افطار بجز خون جگر خواجو را * تو مپندار كه در مشربه جلّابى هست 115 [ بشكست دل تنگ من خسته كزين دست ] س بشكست دل تنگ من خسته كزين دست * مشاطه سر زلف پريشان تو بشكست دارم ز ميان تو تمنّاى كنارى * خود را چو كمر گرچه بزر بر تو توان بست عمرى و به افسوس ز دستت نتوان داد * عمر ار چه به افسوس برون مىرود از دست از ديده بيفتاده سرشكم كه به شوخى * بر گوشهء چشم آمد و بر جاى تو بنشست تا حاجب ابروت چه در گوش تو گويد * كارد همه سر سوى بناگوش تو پيوست اى دانه مشكين تو دام دل عشّاق * از دام سر زلف تو آسان نتوان جست معذورم اگر نيستم از وصل تو آگاه * كآن را خبرست از تو كش از خود خبرى هست گويند كه خواجو برو از عشق بپرهيز * پرهيز كجا چشم توان داشتن از مست 116 [ زلال مشربم از لفظ آبدار خودست ] ش زلال مشربم از لفظ آبدار خودست * نثار گوهرم از كلك دُرنثار خودست من ار چه بندهء شاهم امير خويشتنم * كه هركه فرض كنى شاه و شهريار خودست اگر حديث ملوك از زبان تيغ بود * مرا ز تيغ زبان سخنگزار خودست نظر به قلّت مالم مكن كه نازش من * به مطمح نظر و طبع كان يسار خودست توام به هيچ شمارى ولى به حمد اللّه * كه فخر من بكمالات بيشمار خودست چو هست ملك قناعت ديار مألوفم * عنان عزمم ازآنرو سوى ديار خودست ز چرخ سفله چه بايد مرا كه نام بلند * ز حسن مخبر و فرهنگ نامدار خودست چرا بسيارى هركس توقعم باشد * كه هركه هست درين روزگار يار خودست جهان اگرچه مرا بر قرار خود نگذاشت * گمان مبر كه جهان نيز برقرار خودست