محمود بن على خواجوى كرمانى
59
غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى )
مرا به غير چه حاجت كه در جميع امور * معوّلم همه بر لطف كردگار خودست اگر در آتش سوزان روم درست آيم * كه نقد من به همه حال بر عيار خودست چه نسبتم به بزرگان كنى كه منصب من * بنفس نامى و نام بزرگوار خودست مرا ز بهر چه بر دل بود غبار كسى * كه گرد خاطر هركس ز رهگذار خودست چرا شكايت از ابناى روزگار كنم * كه محنت همه از دست روزگار خودست به اختيار ز شادى جدا نشد خواجو * چه بختيار كسى كو به اختيار خودست 117 [ چو طلعت تو مرا منتهاى مقصودست ] ح چو طلعت تو مرا منتهاى مقصودست * بيا كه عمر من اين پنجروز معدودست مقيم كوى تو گشتم كه آستان اياز * به نزد اهل حقيقت مقام محمودست دلم ز مهر رخت مىكشد بزلف سياه * چرا كه سايهء زلف تو ظلّ ممدودست من از وصال تو عهديست كآرزو دارم * كه كام دل بستانم چنان كه معهودست ز به سكه دل بربودى چو روى بنمودى * گمان مبر كه دلى در زمانه موجودست اگر چنان كه كسى را ز عشق مقصوديست * مرا ز عشق تو مقصود ترك مقصودست دلم ز زلف تو بر آتشست و مىدانم * كه سوز سينه پردود مجمر از عودست چه نكهتست مگر بوى لاله و سمنست * چه زمزمهست مگر بانك زخمه عودست اگر مراد نبخشد به دوستان خواجو * خموش باش كه امساك نيكوان جودست 118 [ هركه او ديدهء مردمكش مستت ديدست ] س هركه او ديدهء مردمكش مستت ديدست * بسكه بر نرگس مخمور چمن خنديدست مردم از هر طرفى ديده در آنكس دارند * كه مرا مردم اين ديدهء حسرت ديدست اى كه گفتى سر ببريده سخن كى گويد * بنگر اين كلك سخنگو كه سرش ببريدست گوئى ان سنبل عنبرشكن مشكفروش * به خطا مشك ختن بر سمنت پاشيدست زان بود زلف تو شوريده كه چو نرفت به چين * شده زنجيرى و بر كوه و كمر گرديدست سر آن زلف نگونسار سزد گر ببرند * كه دل ريش پريشان مرا دزديدست خبرت هست كه اشكم چو روان مىگشتى * در قفاى تو دويدست و بسر غلتيدست دم ز مهر تو زنم گر نزنم تا به ابد * كه دلم مهر تو در عهد ازل ورزيدست