محمود بن على خواجوى كرمانى

46

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى )

گر تو زان حور پريچهره جدائى خواجو * تو مپندار كه او يك سر موى از تو جداست 87 [ گر از جور جانان ننالى رواست ] ح گر از جور جانان ننالى رواست * كه دردى كه از دوست باشد دواست چه بويست كآرام دل مىبرد * مگر بوى زلف دلارام ماست عجب دارم از جعد مشكين او * كه با اوست دايم پريشان چراست نه تنها به دامش نهم پايبند * بهر تار مويش دلى مبتلاست تو گوئى كه صد فتنه بيدار شد * چو جادويش از خواب مستى بخاست بتابيش ازين قصد آزار من * مكن زانك هر نيك و بد را جزاست گدائى چو خواجو چه قدرش بود * كه در خيل خوبان سليمان گداست 88 [ شامش از صبح فروزنده درآويخته است ] س شامش از صبح فروزنده درآويخته است * شبش از چشمهء خورشيد برانگيخته است گوئيا آنك گلستان رخش مىآراست * سنبل افشانده و بر برگ سمن ريخته است يا نه مشاطه ز بىخويشتنى گرد عبير * گرد آئينه چينش به خطا بيخته است تا چه ديدست كه آن سنبل گل‌فرسا را * دستها بسته و از سرو درآويخته است نتوان در خم ابروى سياهش پيوست * آنك پيوند من سوخته بگسيخته است تا زدى در دل من خيمه باقبال غمت * شادى از جان من غم‌زده بگريخته است جان خواجو ز غبار قدمت خالى نيست * زانك با خاك سر كوت برآميخته است 89 [ شوريده‌ايست زلف تو كز بند جسته است ] س شوريده‌ايست زلف تو كز بند جسته است * خطّ تو آن نبات كه از قند رسته است آن هندوى سيه كه تواش بند كرده‌اى * بسيار قلب صف‌شكنان كو شكسته است گر زانك روى و موى تو آشوب عالمست * ما را شبى مبارك و روزى خجسته است هرچند نيست با كمرت هيچ در ميان * خود را به زر نگر كه چنان بر تو بسته است با من مكن به پستهء شيرين مضايقت * آخر نه شهر جمله پر از قند و پسته است