محمود بن على خواجوى كرمانى

47

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى )

دانى كه بر عذار تو خال سياه چيست * زاغى كه بر كنارهء باغى نشسته است من چون ز دام عشق رهائى طلب كنم * كآنكس كه خسته است بتيغ تو رسته است گفتم كه چشم مست تو خونم بريخت گفت * يك لحظه تن بزن كه بخسبد كه خسته است خواجو چنين كه اشك تو بينم ز تاب مهر * گوئى مگر كه رشته پروين گسسته است 90 [ روى زمين و خون دلم نم گرفته است ] ش روى زمين و خون دلم نم گرفته است * پشت فلك ز بار غمم خم گرفته است اشكم چه ديده است كه مانند خونيان * پيوسته دامن من پرغم گرفته است مسكين دلم كه حلقهء آن زلف تاب‌دار * بگرفت و غافلست كه ارقم گرفته است انفاس روح مىدمد از باد صبحدم * گوئى كه بوى عيسى مريم گرفته است چون جام مىگرفت نگارم زمانه گفت * خورشيد بين كه ماه محرّم گرفته است همدم بجز صراحى و جام شراب نيست * خرّم كسى كه دامن همدم گرفته است هركو ز دست يار گرفتست جام مى * روشن بدان كه مملكت جم گرفته است ملك دلم گرفت و به جورش خراب كرد * آرى غريب نيست مگر كم گرفته است خواجو ز پا درآمد و هيچش بدست نيست * جز دامن اميد كه محكم گرفته است از وى متاب روى كه مانند آفتاب * تيغ زبان كشيده و عالم گرفته است 91 [ هيچ مىدانى چرا اشكم ز چشم افتاده است ] ح هيچ مىدانى چرا اشكم ز چشم افتاده است * زانك پيش هركسى راز دلم بگشاده است كارم از دست سر زلف تو در پاى او فتاد * چاره كارم بساز اكنون كه كار افتاده است هر زمان از اشك ميگون ساغرم پر مىشود * خون دل نوشم تو پندارى مگر كان باده است بىوفائى چون جهان دل بر تو نتوانم نهاد * اى خوشا آن‌كس كه او دل بر جهان ننهاده است حيرت اندر خامهء نقاش بىچونست كو * راستى در نقش رويت داد خوبى داده است از سرشكت آب رويم پيش هركس زان سبب * بر دو چشمش جاى مىسازم كه مردم‌زاده است دست كوته كن چو خواجو از جهان آزاده‌وار * سرو تا كوتاه‌دستى پيشه كرد آزاده است