محمود بن على خواجوى كرمانى
33
غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى )
عنبر زلف تو بر كافور مىبندد نقاب * سنبل خطّ تو بر ياقوت مىآرد برات پرده بر رخ مىكشى و ز ما نمىدارى حجاب * خستگان را مىكشى وز كس نمىباشد حيات حال مجنون شرح دادن با دلم ديوانگيست * همچون پيش طرّهايت ذكر ليلى ترّهات تا برفتى همچو آب از چشم دريابار من * پيش جيحون سرشكم مىرود آب فرات بندهام تا زندهام گر مىكشى ور مىكشى * زخم پيكان تو مرهم باشد و بندت نجات از دهانت بوسهاى جستم ز كوة حسن را * گفت خاموش اى گدا بر هيچ كى باشد زكات با خيالت دوش مىگفتم كه مردم از غمت * گفت خواجو گوئيا نشنيدهاى من عاش مات 58 [ اى كه شهد شكرين تو برد آب نبات ] ح اى كه شهد شكرين تو برد آب نبات * خاك خاك كف پاى تو شود آب حيات به شكرخنده ز تنك شكر شورانگيز * تا شكر ريختهئى ريختهئى آب نبات از دل تنك شكر شور برآمد روزى * كه برآمد ز لب چشمهء نوش تو نبات گر به خونم به خط خويش برات آوردى * نكشم سر ز خطت زانك به وجهست برات من كه جز آب فراتم نشود دامنگير * پيش جيحون سرشكم برود آب فرات آنچنان در صفت ذات تو حيران شدهام * كه نخواهم كه رود جز سخن از ذات و صفات در وفا چشم ندارم كه ثباتت باشد * كه توقع نتوان داشتن از عمر ثبات گر ز كوتى بود اين نعمت زيبائى را * روى زيبا بنما يك نظر از وجه زكات خواجو از عشق تو چون از سر هستى بگذشت * بوفات آمد و بر خاك درت كرد وفات 59 [ پيش اسبت رخ نهم ز آن رو كه غم نبود ز مات ] ح پيش اسبت رخ نهم ز آن رو كه غم نبود ز مات * در وفايت جان ببازم تا كجا يابم وفات دى طبيبم ديد و دردم را دوا ننوشت و گفت * خون دل مىخور كه اين ساعت نمىيابم دوات چون روان بىخط برات آورده بودم از چه وجه * خط برون آوردى و گفتى كه آوردم برات در عرى شاه ماتم اى پرىرخ رخ مپوش * كانك رخ بر رخ نهى او را چه غم باشد ز مات راستى را تا صلاى عشق در عالم زدى * قامتت را سجده آرد عرعر از بانك صلاة چون ترا گويم كه لالاى توام گوئى كه لا * جان ببازم بىسخن چون بتپرستان پيش لات نغمهء عشاق در نوروز خوش باشد و ليك * اى دريغ ار عيش ما را دست مىدادى ادات