محمود بن على خواجوى كرمانى

34

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى )

گر حيا دارى برو خواجو و دست از جان بشوى * زانك لعل جان‌فزايش مىبرد آب حيات 60 [ تا كى ندهى داد من اى داد ز دستت ] ح تا كى ندهى داد من اى داد ز دستت * رحم آر كه خون در دلم افتاد ز دستت تا دور شدى از برم اى طرفه بغداد * شد دامن من دجلهء بغداد ز دستت از دست تو فردا بروم داد بخواهم * تا چند كشم محنت و بيداد ز دستت بىشكرّ شيرين تو در درگه خسرو * بر سينه زنم سنگ چو فرهاد ز دستت گر زانك به‌پاى علمم راه نباشد * از دور من و خاك ره و داد ز دستت تا چند كنم ناله و فرياد كه در شهر * فريادرسى نيست كه فرياد ز دستت هرچند كه سر در سر دستان تو كرديم * با اين‌همه دستان نتوان داد ز دستت از خاك سر كوى تو چون دور فتادم * داديم دل سوخته بر باد ز دستت زين‌سان كه بغم خوردن خواجو شده‌ئى شاد * شك نيست كه هرگز نشود شاد ز دستت 61 [ اى درد تو درمان دل و رنج تو راحت ] ش اى درد تو درمان دل و رنج تو راحت * اشكم نمك آب و جگرخسته جراحت موج ار چه زند لاف تبحّر نزند دم * با مردمك چشم من از علم سباحت يكدم نشود نقش تو از ديده ما دور * زان‌رو كه توئى گوهر درياى ملاحت دستى ز سر لطف بنه بر دل ريشم * زيرا كه بود در كف كافى تو راحت مستسقى درويش كه نم در جگرش نيست * او را كه دهد قطره‌اى از بحر سماحت در مذهب صاحب‌نظران باده مباحست * زين‌سان كه دهد چشم تو فتواى اباحت از شرم شود غرق عرق صبح جهانتاب * پيش رخ زيباى تو از روى صباحت در ديدهء خورشيد چو يك‌ذرّه حيا نيست * آيد بسر بام تو از راه وقاحت از پسته تنگت ندهد يكسر مو شرح * خواجو كه كند موىشكافى به فصاحت