محمود بن على خواجوى كرمانى

30

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى )

خورشيد را به روى تو تشبيه چون كنم * كو همچو بندگان دهدت بوسه بر جناب بر روى چون مه ار چه بتابى كمند زلف * بارى به هيچ‌روى ز من روى برمتاب گفتم مگر بخواب توان ديدنت و ليك * دانم كه خواب را نتوان ديد جز بخواب يك ساعتم از آن لب ميگون شكيب نيست * سرمست را شكيب كجا باشد از شراب چشمم به قصد ريختن خون دل مقيم * افكنده است چون سر زلفت سپر بر آب در آرزوى روى تو خواجو چو بيدلان * هر شب به خون ديده كند آستين خضاب 52 [ اى لب لعلت ز آب زندگانى برده آب ] ش اى لب لعلت ز آب زندگانى برده آب * ما ز چشم مىپرستت مست و چشمت مست خواب گر كنم يك شمه در وصف خط سبزت سواد * روى دفتر گردد از نوك قلم پرمشك ناب در بهشت ار زانكه برقع برنيندازى ز رخ * روضهء رضوان جهنم باشد و راحت عذاب وقت رفتن گر روم با آتش عشقت به خاك * روز محشر در برم بينى دل خونين كباب صبحدم چون آسمان در گردش آرد جام زر * در گمان افتم كه خورشيدست يا جام شراب جان سرمستم برقص آيد ز شادى ذرّه‌وار * هر نفس كز مشرق ساغر برآيد آفتاب كس به آواز مؤذن برتوانم خاستن * زانكه مىباشم سحرگه بى خود از بانگ رباب در خرابات مغان از مى خراب افتاده‌ام * گرچه كارم بىمى و ميخانه مىباشد خراب هردمى روى از من مسكين بتابى از چه روى * هر زمان از درگه خويشم برانى از چه باب گر دلى دارى دل از رندان بيدل برمگير * ور سرى دارى سر از مستان بى خود برمتاب