محمود بن على خواجوى كرمانى
105
غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى )
218 [ ز كفر زلفت ايمان مىتوان يافت ] ح ز كفر زلفت ايمان مىتوان يافت * ز لعلت آب حيوان مىتوان يافت قدت را رشك طوبى مىتوان گفت * رخت را باغ رضوان مىتوان يافت ز نقشت صورت جان مىتوان بست * ز لعلت جوهر جان مىتوان يافت به گاه جلوه بر طرف گلستان * ترا سرو خرامان مىتوان يافت در آن مجمع كه خلوتگاه خوبيست * ترا شمع شبستان مىتوان يافت به زير سايهء زلف سياهت * به شب خورشيد رخشان مىتوان يافت ز زلفت گرچه كافر مىتوان شد * ز عكس رويت ايمان مىتوان يافت بهر موئى از آن زلف پريشان * دل جمعى پريشان مىتوان يافت از آن با درد مىسازم كه دل را * هم از درد تو درمان مىتوان يافت برو خواجو صبورى كن كه از صبر * دواى درد هجران مىتوان يافت 219 [ هيچ دارى خبر اى يار كه آن يار برفت ] س هيچ دارى خبر اى يار كه آن يار برفت * يا شنيدى كه ز كسى كان بت عيّار برفت غم كارم بخور امروز كه شد كار از دست * دلم اين لحظه نگهدار كه دلدار برفت كه كند چارهام اين لحظه كه بيچاره شدم * كه دهد ياريم امروز كه آن يار برفت جهد كردم كه ز دل بو كه برآيد كارى * چكنم كاين دل محنتزده از كار برفت اين زمان بلبل دلسوخته گو دم دركش * زانكه آن طوطى خوشنغمه ز گلزار برفت درد بيمار عجب گر به دوائى برسد * خاصه اكنون كه طبيب از سر بيمار برفت همچو آن فتنه كه ديوانهام از رفتارش * آدمىزاده نديدم كه پرىوار برفت بت ساغركش من تا بشد از مجلس انس * آبروى قدح و رونق خمّار برفت آنچه مىبود كه تا ساقى از آن مىپيمود * كس نديديم كه از ميكده هشيار برفت بوى انفاس تو خواجو همه عالم بگرفت * اين چه عطرست كه آب رخ عطّار برفت