علاء الدوله سمنانى
مقدمه 16
مصنفات فارسى ( فارسى )
به شهر ، و به خيمهگاه تابستانى خود برد . در آنجا دانشمند و علماى بخشى را از هند و كشمير و تبت و ايغور حاضر كرد تا با من مناظره كنند . نخست ارغون بازوى من گرفت و مىجنبانيد كه سخن بگو . « قطعا با او التفات نمىكردم . عم من كه وزير او بود و از بيرون خرگاه مشاهده مىكرد ، بترسيد و درآمد و مرا گفت : احمد ! پادشاه با تو سخن مىگويد ، جواب بگو . من سر برآوردم ، گفتم : تو برو بجاى خود بايست كه مرا از اينها فراغت است و جز از حق از هيچ آفريدهاى بيم ندارم . همچنين بودم تا آنگاه كه ارغون سخت برنجيد و پستر خزيد و بجاى خود بنشست و گفت : برويد و بخشيان را بياريد ، و خاموش شد . امراى بزرگ كه در درون خرگاه بودند چون تغير او مشاهده كردند با من سخن گفتن آغاز كردند كه تو از نزديك ما گريختهاى و تاجيكى ، چگونه چنين دليرى مىكنى ؟ سر برآوردم و روى به ايشان كردم ، گفتم : آنگاه كه با شما بودم بندهء شما بودم ، اكنون كه خداوند خود را بشناختم به شما نمىپردازم و از شما باك نمىدارم . در اين اثنا بخشيى درآمد ، بنشست ، من در مراقبه بودم ، ارغون گفت بخشى را كه از او سؤالى كن . بخشى بخنديد و گفت : او در كودكى با ما بوده است ، چه مىداند كه از او سؤال كنم . فرمود كه البته سؤال كن . بخشى گفت : نزديك من مىرسد كه اين كه او را علاء الدوله مىگويند و اشارت به تو مىكنند ، كدام عضو تست ؟ من زانوها برآوردم و گرد بنشستم گفتم : اين مجموع منم . بخشى متعجب شد ، چون ديدم با من بحث مىكند و به جهت دين جواب مىبايد داد مصلحت چنان ديدم كه اول ارغون را كه رنجيده است دلخوش كنم بعد از آن سخن گويم تا ارغون بر طرف او نباشد . روى به ارغون كردم ، گفتم : دل پادشاه آيينه جهاننماى باشد اگر به انصاف بشنود من ثابت كنم كه اين هندو را كه چنين عزيز مىدارد هيچ نيست و دين شاكمونى كه به آن مىنازد نمىداند و پيرو آن نيست ، و پادشاه او را تربيت مىكند به اميد آنكه براى او دعا كند و پيروى او مىكند تا به خدا نزديك شود . چون او از