علاء الدوله سمنانى

مقدمه 10

مصنفات فارسى ( فارسى )

اندكى از علوم عقلى و نقلى آموخته بودم و از قرآن نيز چند سوره حفظ داشتم ، اما چون ارغون پاكى و طوع مرا در ملازمت ديد ، به خودش مقربم گردانيد به‌طورىكه محسود ديگر امرا و وزرا شدم . و از غايت رغبتى كه به خدمتگزارى ارغون داشتم گاهگاهى از اداى نماز بازمىماندم ، و هم نمىرسيدم كه خوانده‌ها و آموخته‌هايم را فرا ياد آرم يا چيزى بر آنها بيفزايم . ده سال بر اين منوال گذشت تا آنگاه كه به سال 683 هجرى ارغون و ديگر شاهزادگان مغول از پذيرفتن اسلام توسط سلطان احمد تگودار برنجيدند و با او به جنگ شتافتند . من نيز - كه بيست و چهار پنج سال بيش نداشتم - با ارغون در اين جنگ همراهى كردم و از روى غرور جوانى با خود گفتم : جنگى كنم كه پسنديدهء پادشاه افتد . چون در نزديكى قزوين سپاه ارغون به لشكر سلطان احمد رسيد ، من نيز تكبير گفتم كه حمله برم . در اين هنگام زاجرى حقانى فرا ديد آمد و داعيه‌اى در باطن من پيدا شد . چنان كه حجاب از پيش چشمانم برداشته شد و جمال آخرت و آنچه در اوست به من نموده شد و من نتوانستم در زدوخورد دو سپاه مذكور شركت جويم ، متحير بر جاى خود ماندم و آن داعيه همچنان مصاحب باطنم بود تا فردا چاشتگاه كه چون بر سر خوردن رفتم زاجر حقانى ناپيدا شد اما اثر آن در جانم باقى بود . چنان كه نه تنها به ملازمت سلطان هيچ رغبتى نداشتم بلكه ملالتى نيز در من از خدمت دستگاه ارغون پديدار مىگشت . به انديشهء قضاء طاعاتى كه نكرده بودم افتادم و احتراز از گناه و معصيت را بر خود واجب دانستم . با اين حال ، نمىتوانستم خود را قانع كنم كه از صحبت و ملازمت ارغون ببرم و دور شوم ، ازاين‌رو در دستگاه ارغون به قضاء طاعتهاى فوت شده اهتمام كردم ، هر شب قضاء نمازهاى دو روز را بر خود لازم گردانيدم و قرآن مىخواندم و پنج آيت در شبانه روزى فرا ياد مىدادم . از مناهى و ملاهى دستگاه ارغون توبه كردم ، كم خوابيدم ، كم گفتم و كم خوردم ، تا جايى كه گاه بودى كه يك هفته مىگذشت و من چيزى نمىخوردم « تا غايتى كه شبى