علاء الدوله سمنانى
مقدمه 11
مصنفات فارسى ( فارسى )
از فرط گرسنگى بيرون آمدم و در پهلوى تنور نانبايان پارهاى نان سوخته ديدم . . . در تاريكى آن خشكپارهء سوخته مىخوردم ، طالب علمى آنجا بود آواز خوردن آن بشنيد تصور كرد كه نبات مىخورم ، روشنايى بياورد و گفت : تنها مىخورى ؟ چون بديد ، رقت كرد » « 3 » . مدتى نزديك به يك سال و دو ماه در حالى كه قباه و كلاه ديوانى داشتم ، به اين صورت گذراندم تا در 685 هجرى بيمار شدم ، بهطورىكه طبيبان دستگاه ارغون از مداواى من عاجز و ناتوان ماندند . در اين مدت گاه مصطفى را - صلعم - بخواب مىديدم كه وعظ مىفرمود و به كره و جبر مرا حاضر مىگردانيد ، و گاه ابو يزيد بسطامى را مىديدم كه اين بيچاره را تربيت مىكرد . در اين حال نه چندان خوش با ارغون در تبريز بودم . در شانزدهم شعبان 685 هجرى از او اجازه گرفتم و راهى سمنان شدم . چون به اوجان رسيدم اثر صحت و سلامت در خود ديدم ، دانستم كه آن بيمارى از ملازمت و صحبت شوم ديوانيان بود ، ازاينرو رغبتم در ترك دنيا و اجتهاد در عبادت و بندگى افزون شد در حالى كه سر خجالت در پيش و آب ديده ريزان ، و با دل ريش با خود مىگفتم كه : چه بود ملازمت كسى كه بت مىپرستيد ؟ ! به هر حال ، در غره رمضان همان سال به سمنان رسيدم ، بر سر آرامگاه شيخ حسن سكاكى قباه و كلاه و كمر ديوانى باز كردم و بدور انداختم و جامهء صالحان پوشيدم و به تحصيل علوم عبادى و ما لا بد دينى اهتمام كردم و به سلوك طريق بر وفق دستورالعملهاى مندرج در قوت القلوب ابو طالب مكى پرداختم . در ضمن سلوك ، حالاتى خوش دست مىداد و به تجريد مشتاقم مىكرد . در اين هنگام رد مظالم كردم و هرچه داشتم كه مىدانستم حق كسى در آن هست ، باز دادم و آنچه معلومم نبود به فتواى فقيهان وقف و صدقه كردم و غلامان و كنيزان كه در خانه داشتم آزاد كردم و حق زن و فرزند را به آنان سپردم و خانقاه سكاكيه را - كه شيخ حسن سكاكى از اقران شيخ ابو سعيد
--> ( 3 ) . منقولاتى كه از نص كلام سمنانى در اين سرگذشتنامه آمده است مربوط است به متن فتح المبين ، العروة لاهل الخلوة و الجلوة ، چهل مجلس و سلوة العاشقين