گروهى از نويسندگان

نور الوحده مغربى 90

مجموعه رسائل عوارف المعارف ( فارسى )

و هرچه در ادراك نمىدرآيد اوست آنچه او را وجود گويند ظهور اوست و آنچه او را عدم گويند بطون اوست اول اوست آخر اوست باطن اوست ظاهر اوست مطلق اوست مقيد اوست كلى اوست جزئى اوست منزّه اوست مشبّه اوست ( اى سيد ) با آنكه همه اوست از همه پاك است اين اطلاق او نسبتى ديگر است غير آن اطلاق كه او همه است يا عين همه در اين اطلاق هيچ كشفى و عقلى و فهمى نرسد وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ اينجاست ( اى سيد ) شهود او در مراتب ظهور اوست و گاهى از مراتب بيرون بود و اين شهود كالبرق الخاطف بود و دوام او مستحيل است و حصول او و عدم او مقتضاى جامعيت انسانيست كه مظهر اسم الله است ( اى سيد ) عارف را بالاتر از اين مقامى نيست و در اين مقام فناى كلى و انعدام صرفست و اين از اقسام كليه قيامتست ( اى سيد ) اين معارف در اين مقام بتقريب نوشته شد « 2 » بايد كه شب و روز در اين سعى باشد كه كثرت موهومه را كه بعنوان غيريت در نظر مىداريد از نظر ساقط شده مرآت وحدت شود و سالك جز يكى نبيند و جز يكى نخواند و جز يكى نداند ( اى سيد ) طريق ديگر اينست كه لا إله يعنى اين‌همه چيزها كه مشهودند نيستند به اين معنى كه گمند در وحدت ذات « 3 » به صورت اين چيزها ظاهر است و در نظرها مشهود پس اشيا باطنند و او ظاهر است در اشياء پس او

--> ( 2 ) - آنچه سالك را ضروريست همان فكر وحدتست كه در بالا نوشته شد ( 3 ) - و مستهلكند در وى الا الله يعنى وحدت ذات