گروهى از نويسندگان

حق اليقين شبسترى 40

مجموعه رسائل عوارف المعارف ( فارسى )

نُعِيدُهُ ) حقيقت . ظهور هستى در نيستى اظهار ايجاد خلق است و ظهور نيستى در هستى اخفاء عدم و موت مبدا چون ظهور هستى بود در نيستى ( أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى ) معاد ظهور نيستى بود در حقيقت خود ( لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ ) ( حقيقت ) ظهور هستى در نيستى اقتضاى فناى مظهر كند به حكم ظاهريت كه ذاتيست مر هستى را و اين دو حال به نشأتين مخصوصست ( وَ ما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ ) ( حقيقت ) نيست از روى نيستى هست نگردد و هست از روى هستى نيست نگردد كه قلب حقايق لازم آيد و فناء و بقاء دو امر اعتباريه‌اند كه از تجددات تعينات متباينه غير متوافقه نموده مىشود و وجه نيستى هميشه فانيست و وجه هستى هميشه باقيست ( كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ ) ( حقيقت ) . بقاء اسم وجود است در مرتبه ظاهر لكن لازمه حقيقى ذات وجود بود و مجازى بحسب امتداد مظاهر متوافقه و باز فنا را كه اسم ارتفاع تعين است مخصوص و لازم ذات تعين است ( ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ ) تمثيل تعين اناء خزفى مثلا بانكسار مرتفع شود و بر او اطلاق فناء و اعدام مىكنند با آنكه سفال را باقى خوانند و على هذا چون سفال خاك و خاكستر شود پس بقا اسم همان وجود است كه با تعين انائى بوده كه در سفال اطلاق مىكنند و اگرنه سفال اطلاق نمىكنند بايد