گروهى از نويسندگان

كنز الرموز ميرحسينى 106

مجموعه رسائل عوارف المعارف ( فارسى )

آنچه دريابد همه زيبا نهاد * الذى هو قاهر فوق العباد فعل او با فعل كس مانند نى * جز خموشى رهبرى مانند هى پرتو او داده ما را خرمى * ورنه چند و چيست اصل آدمى صنع او چون لطف خود اظهار كرد * آب و گل را قابل ديدار كرد كنت كنزا تا چه حكمتهاست اين * فيه من روحى چه نسبتهاست اين اين‌همه آب حيات از جوى تو * عقل را سرگشته گم در كوى تو آتش شوقت جهانى سوخته * بىتو شمع هيچ‌كس نفروخته از صفات ذات پاكت نيك و بد * معترف گشته به نادانى خود خطبه بر نام تو خوانند اين‌همه * از تو جز نامى ندانند اين‌همه گرچه توحيد تو مىخوانيم ما * هم تو دانائى و نادانيم ما اى پر از غوغاى تو بازار دل * حيرت و سوداست با تو كار دل عقل چون زائل شود خود غافل است * كى شناسد مر تو را اين مشكل است تا قبول فيض تو همره نشد * جان ز جان و دل ز دل آگه نشد قدرتت يك نفخه در حكمت دميد * جوهر و جسم و طبايع شد پديد