نور الدين عبد الرحمن اسفراينى
62
كاشف الأسرار ( فارسى )
از هستى خودست ، طلب اتّصال حضرتست ، كشتن آتش شقاوتست ، گشادن آب از چشمهء سعادتست ، از مهلكات در سلامتست ، در سلامتش ملامتست . ( 106 ) آه ، كه در خلوت با عاشق عشق بازيست از معشوق [ و ] عاشقنوازيست ! چون عاشق نوازد ، ناز در نازست ، چون عشق بازد ، « 4 » جمله نيازست ! نه نه ، كه با عاشق حسنست از معشوق [ و ] احسانست ! چو در حسن آيد ، جگرسوزست ، چو احسان كند ، دلافروزست ! القصّه ، خلوت بحر طاعتست كه جوهرهاى « 6 » حقيقت در صدف سينهء مرد جز در آن بحر پديد نيايد ، امّا به شرطى كه مسلسل باشد بمصطفى - صلوات اللّه و سلامه عليه - و مقيّد بعلم شريعت بما « 8 » يحتاج إليه . ( 107 ) شيخ محمود اشنهى را مىآيد - قدّس اللّه روحه العزيز « 9 » - كه مريدى از مريدان خويش ، كه وى را شيخ محمّد گهرزنى گفتندى ، از ولايت يازر « 10 » چون بولايت باز مىفرستاد ، وى را وصيّت مىكرد كه « 11 » چون بولايت بازرسى جز بذكر و خلوت نخواهم كه مشغول شوى . آن شيخ محمّد گفت : شيخا ، اگر وقتى مددى فرا برادر مسلمانى دهم ، تا « 12 » از من برآسايد ، اجازت باشد ؟ چون آن سخن بسمع شيخ محمود اشنهى « 13 » رسيد - قدّس اللّه روحه العزيز - سر در پيش افگند ؛ پس « 14 » از زمانى سر برآورد و گفت : عجب دارم از حال كسى كه مار افعى زهر در « 15 » وى مىدمد و او مىخواهد كه خار از پاى ديگرى بيرون كند ! ( 108 ) آرى عزيزا ، منفعت خلق از جملهء طاعات بزرگست ، امّا با راه خدا موئى در نمىگنجد ، الّا وقتى اگر عنايت يارمندى كند و اين كار برآيد ، مرد همه منفعت « 17 »
--> ( 4 ) - عشق بازد N : عاشق بازد L - - ( 6 ) - جوهرهاى L : جوهر N - - ( 8 ) - بما L : ما N - - ( 9 ) - شيخ . . . العزيز ( بجاى « اشنهى » « اشينى » دارد ) L : نقلست از شيخ محمود اشنهى قدس اللّه روحه N - - ( 10 ) - يازر N : يازر L - - ( 11 ) - كه ( مورد اول ) N : - L - - ( 12 ) - آن L : - N - - فرا . . . دهم L : از آن برادرى مسلمان كنم N - - ( 13 ) - محمود اشنهى : محمود اسينى L : - N - - ( 14 ) - پس L : بعد N - - ( 15 ) - در L : بر N - - ( 17 ) - موئى : موى L N - - الا L : اما N - - اگر L : كه N - - يارمندى L : يارى N - - اين L : - N