نور الدين عبد الرحمن اسفراينى

50

كاشف الأسرار ( فارسى )

چيست ؟ يعنى صفات خود را به حامدى تحميد و تمجيد حقّ مرضىّ و محمود نمىبيند ، كه « لا أحصى ثناء عليك أنت كما أثنيت على نفسك » . و شيخ احمد عليّان نسوى - قدّس اللّه روحه العزيز - هم درين معنى مىگويد كه تا بنده خداى نشود خداى را ياد نتواند كرد . اين كلمهء كامله ، اگرچه در ظاهر از دريچهء كفر بدر « 4 » مىنگرد ، امّا پى در شناخت عظمت و جلال سلطنت حقّ دارد - جلّ جلاله و عمّ نواله « 5 » - ؛ يعنى همچنان كه محالست كه بنده خداى شود ، حقّ را نيز ياد كردن چنان‌كه حقّ ياد كردن او باشد ، هم محالست . و اين همه عبارتست از نيستى صفات . امّا نيستى در ذات ، همچون حال بعضى از مشايخ كه از ايشان يكى گفت : ليس فى الوجود غير اللّه ، يعنى غير او را وجود نيست . و شيخ ما مجد الدّين - قدّس اللّه روحه العزيز - درين معنى مىگويد كه چندان شهود هستى از غير بتجلّى پيدا آيد كه در گمان هستى غير افتد . يعنى هستى حقّ در خود « 10 » مشاهده مىكند و گمان مىبرد كه آن هستى وى است ، و آن خود به حقيقت هستى غير باشد ، كه مراد از آن حقّ است . و همچنين از ايشان يكى ديگر گفت : ليس فى الجبّة سوى اللّه . يعنى هستى حقّ وجود او را چنان فروگرفته بود كه ذات خود را نمىديد . ( 86 ) و مثل اين بسيارست . امّا مقصود ما نه اينست ؛ بيش از آن نيست كه چون صحراى سخن معشوق بىپايانست ، عاشق مسكين هركجا راه مىيابد ، مىرود ، تا آنجا كه سردرد بر ديوار مقصود مىكوبد ؛ باز مىداند كه اين از اصل سؤال نيست ، پاى را « 16 » باز مىكشد و با سر جواب مىآيد و شرح منازل و مراحل و درجات و عقبات چنان كه وقت اقتضا مىكند مىگويد . آمديم به اين كه « قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً » ، « 18 » و آن منزل پنجم باشد از منازل طريقت ، و درجهء هشتم باشد از درجات بهشت . پس سالك اينجا برآسايد ، و هر خاطرى ازين خواطر مختلفه كه آن

--> ( 4 ) - بدر L : بيرون N - - ( 5 ) - جل . . . نواله L : عز شأنه N - - ( 10 ) - غير بتجلى : غير تحلى L : عين تجلى N - - گمان N : كمال ( ؟ ) L - - ( 16 ) - سردرد بر N : سر در L - - مىداند L : مىيابد N - - ( 18 ) - سورهء 17 ( الاسراء ) آيهء 83 / 81