نور الدين عبد الرحمن اسفراينى

51

كاشف الأسرار ( فارسى )

منافى طريقت باشد ، بكلّى از وى منتفى شود ، و هر خاطرى كه حقّى باشد ، آن با وى باقى ماند . بيت : زحمت غوغا به شهر بيش نبينى * چون عَلَم پادشا به شهر درآيد « 3 » ( 87 ) بعد ازين آن قدم لامكانى كه گفته‌ايم بواسطهء جذبهء ربّانى بركار شود . امّا پيش از يافت اين قدم ، اگرچه نفس سالك بمقام مطمئنّگى رسيده باشد ، ليكن چون پرگار پاى در مركز هستى خود نهاده باشد ، و چندان كه بر سر مىگردد ، پى از وى بيرون نمىشود . پس در آن وقت سالك صادق را با دمى سرد و رخى زرد از سينهء پردرد اين جوش برآيد كه بيت : در كوى تو معروفم و از روى تو محروم * گرگ دهن آلودهء « 10 » يوسف ندريده بس در طلبت كوشش بىفايده كرديم « 11 » * چون طفل دوان در پى « 12 » گنجشك پريده ميلت بچه ماند بخراميدن طاوس * غمزت « 14 » بنگه كردن آهوى رميده گر پاى برون مىنهم از خطّهء شيراز * ره نيست « 15 » به پيرامن من حلقه كشيده « 16 » مگر به الطاف عنايت ربوبيّت باد جذبات از حضرت الوهيّت اين ندا به گوش سالك رساند و شاه‌باز روح را بصفير « ارجعى » به حضرت خود باز خواند كه « يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً » « 18 » ، يعنى اى نفس

--> ( 3 ) - غوغا به شهر N : غوغاى شهر L - - درآيد L : درآمد N - - بحر منسرح - - ( 10 ) - آلوده L : + و N - - ( 11 ) - كرديم L : كردم N - - ( 12 ) - در پى L : از پى N - - ( 14 ) - غمزت L : غمزه N - - ( 15 ) - نيست N : نيز L - - ( 16 ) ( 9 الى 16 ) - بحر هزج - - ( 18 ) ( 18 ، 19 ) ، ص 52 ، 2 ) - سورهء 89 ( الفجر ) آيات 27 - 30