نور الدين عبد الرحمن اسفراينى

39

كاشف الأسرار ( فارسى )

تمام نبود ، طلب معشوقش مدام نبود ، و تا طلب معشوقش بر « 1 » دوام نبود ، از انفصالش رسيدن باتّصال روى ندارد ، « 2 » زيراكه طلب بر « 2 - » دوام به سكونت بهتر از طلب معجّل كه در او مداومت نبود ، چنان‌كه مىفرمايد - عليه الصّلاة و التّحيّة - كه « خير الأعمال أدومها « 3 » و إن قلّ » ، و شاعر نيز هم درين معنى مىگويد بيت : عشق بىدرد ناتمام بود * كز « 5 » نمك ديگ را طعام بود نمك اين حديث درد دلست * عشق بىدرد دل حرام بود « 6 » ( 69 ) امّا اينجا عشق نيز ، تا « 7 » از كسوت عين و شين و قاف بيرون نيايد ، و همچنين ذكر نيز از كسوت الف و لام و هاء ، « 8 » از پرتو نور ايشان دل بىنصيب بود . عجب حاليست : اين بيگانهء آشنا روى را سخنى كه شرح را در آن مجال نيست داعيه برآن مىدارد كه در آن شروع مىكند ، و اين ديوانهء بىسرمايه خود را در ميدان هلاك مىاندازد و به اشارت « الصّوفى ابن الوقت » از وقت كلمهء مىراند ! أعوذ بك الهى ، بر كدرى « 11 » نظرى بخش ، تا اين روح سخن كه در حقيقت اسلام مىرود بقالب عبارت كفرى درنيفتد ! و آن سخن عاشق و معشوق « 12 » است و ذاكر و مذكور و از انفصال باتّصال پيوستن . « 13 » ( 70 ) پس بدان كه عشق را ناريست كه آن را ارباب طريقت آتش عشق مىگويند ، و همچنين ذكر را نيز ناريست كه آن را آتش ذكر مىگويند . پس اين دو نار هريك را على حده نوريست ، چنان كه سالك ميان هريك از ايشان فرق تواند كرد . « 16 » پس محال دان كه غير دل محلّ ايشان تواند بود ، امّا شرح آن جز به امثله راست نيايد ، زيرا كه امثال

--> ( 1 ) - بر N : - L - - ( 2 ) ( 1 ، 2 ) - انفصالش . . . ندارد L : انفصال به اتصالش راه نبود N - - ( 2 - ) - بر N : - L - - ( 3 ) - در او L : به N - - مىفرمايد . . . كه L : حضرت رسالت صلى اللّه عليه و سلم فرمود N - - ( 5 ) - كز N : چون L - - ( 6 ) ( 5 ، 6 ) - بحر خفيف - - ( 7 ) - نيز تا N : تا نيز L - - ( 8 ) - هاء L : + طالع نشود N - - ( 11 ) - بر كدرى L : اين بنده را N - - ( 12 ) - معشوق است L : معشوق N - - ( 13 ) - پيوستن L : + است N - - ( 16 ) - چنان L : - N - - كرد L : كردن N