نور الدين عبد الرحمن اسفراينى

40

كاشف الأسرار ( فارسى )

مصابيح اقوالست ، كه سخن بدان روشن شود . اين امثله مبنىّ بر آنكه عشق اسم است ؛ لا بدّ مسمّى از وى طلب بايد كرد ، و مسمّى غير اسم باشد . بنابراين تقرير و تقدير اسم عشق بر مثال مشكاتى است كه در وى مصباحى نهاده باشند ؛ و ذكر نيز هم برين قياس . اين دو مشكاة عشق و ذكر را در خانهء قلب موضوع تقدير كن . مادام كه اين دو مصباح در كام مشكاة گرفتار باشند ، لا بدّ خانهء قلب از پرتو نور ايشان بىنصيب باشد ؛ امّا چون وجود مشكاة از پيش بردارند و وجود مصباح را در ميان آرند ، البتّه از پرتو نور ايشان خانهء قلب منوّر شود . ( 71 ) و اينجا ايشان نيز كه نار عشق و نار ذكرند ، تا ز هستى نور خود به خود « 8 » مىنگرند ، لاجرم از هستى نور خود بنور معشوق و مذكور نمىپردازند و گمان مىبرند كه مگر مقصود مائيم ! بيت : « 10 » نه مى خورده نه در خرابات شده * برخوانده قبالهء رزى مات شده « 11 » آنگاه از ناز خود نياز احد از دست داده و در استغناى مجاز افتاده زود باشد كه برآن عاشق راه رفتهء كار ناديده از حضرت عزّت او - جلّ جلاله - اين لاحق شود كه بيت : نگارا در سرت سوداى ما نيست * ترا از ناز خود پرواى ما نيست « 15 » و اين بسبب « 16 » آن باشد كه در تنگناى خانهء قلب گرفتار باشد و از وسعت آفتاب ربوبيّت بىخبر . « 17 » اينجا نيز دل را از كسوت دال و لام بيرون مىبايد آمد ، « 18 » تا نور ذكر ذاكر و نور عشق عاشق بواسطهء انفصال هستى خود از خود خلاص يابند و خود را در اتّصال نور مذكور و نور معشوق « 19 » فراموش كنند .

--> ( 8 ) - اينجا L : آنجا N - - عشق N : ذكر L - - ذكر N : عشق L - - ( 10 ) - بيت N : بلغ ( كذا ) L - - ( 11 ) - قبالهء رزى : قبالهء زرى L : قصهء رزى N - - بحر رباعى - - ( 15 ) - بحر هزج - - ( 16 ) - بسبب N : سبب L - - ( 17 ) - بىخبر L : + باشد N - - ( 18 ) - مىبايد L : بايد N - - ( 19 ) - نور معشوق L : معشوق N