نور الدين عبد الرحمن اسفراينى
26
كاشف الأسرار ( فارسى )
بتعجّب درين نحيف نگاه مىكرد و اين « 1 » مىگفت : عجب كه من هيچ گونه راه فرا كار تو نمىبرم . گاهيت بينم كه « 2 » بده رنگ و نيك برآئى و هردم به نوعى ديگر سر و شكل خود را برآرائى ، و گاهى چون ژندهپوشى با كهنهپوشى « 3 » درسازى . اين نه سيرت مردمان عاقل باشد ، بلكه ارباب تربيت ازين حال در تثريب افتند ! و اين ضعيف در آن حال نمىدانست كه اين پير - رحمة اللّه عليه - چه مىگفت و يا خود با كه مىگفت . بيت : منكر بودم عشق بتان را يكچند * آن انكارم مرا بدين روز افگند « 6 » بلكه خود را سيرآمدهء دو عالم غيب و شهادت مىديد ، نه سوداى طاعت نه رغبت معصيت ، الّا دردى كه درمانش همان درد بود . « عَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ » . « 8 » بيت : زشت بايد ديد و انگاريد خوب * زهر بايد خورد و انگاريد قند « 10 » ( 49 ) پس چندانكه آن درد زيادت شد ، اين ضعيف را حياتى پديد مىآمد ، و از آن مدهوشى به هوش باز مىافتاد ، و آن حيرت بعشق در بدل مىشد « 12 » . تا بدانجاى رسيد كه موئى كه بر سر بود « 13 » سر اين ضعيف را در پاى مىكشيد . و در آن وقت اين ضعيف را ارادت به خاندان شيخ ابو سعيد بو الخير بود - قدّس اللّه روحه العزيز - ، امّا بواسطهء مادر و پدر بدان طرف نمىتوانست رفت كه موى را حلق كند . درويشى از آن طرف رسيده بود - نوّر اللّه قبره - و اين ضعيف را با آن درويش پيوندى شده . از آن درويش استدعا « 16 » كرد كه برآن نيّت كه ترا دست به تربت شيخ رسيده است ، موى مرا حلق كن ! آن درويش اين ضعيف را « 18 » اجابت كرد . چون موى از سر اين ضعيف برداشته شد ، روحى
--> ( 1 ) - اين L : - N - - ( 2 ) - كه N : - L - - ( 3 ) - كهنهپوشى L : كهنهء - N - - ( 6 ) - بحر رباعى - - ( 8 ، 9 ) - سورهء 2 ( البقرة ) آيهء 213 / 216 - - ( 10 ) - بحر رسل - - ( 12 ) - در بدل مىشد L : متبدل مىگشت N - - ( 13 ) - كه موئى كه بر سر بود : موئى كه بر سر بود L : كه موئى بر سر بود و N - - ( 16 ) - با آن درويش L : با او N - - شده N : - L - - از آن درويش L : از وى N - - ( 18 ) - اين ضعيف را L : - N