فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى )
82
كليات ( فارسى )
و آن سزاى آفرين ، كز حمد او زنده است جان * وان بدايع آفرين ، كز شكر او تابد ضمير نى ز تسبيح جلالش ذكر را چاره دمى * نى ز تقديس كمالش شكر را يكدم گزير ياد رويش عاشقان را خوشتر از عيش نعيم * باد كويش بيدلان را بهتر از بوى عبير 340 هر كه يابد زو نظر زنده بماند جاودان * هر كه از وى زنده شد هرگز نميرد هر كه گير « 1 » در همه هستى حقيقت نيست هستى غير او * هر چه هست از هستى او از قليل و از كثير غير او چون خود نباشد كى بود او را شريك ؟ * چون همه او باشد آخر كى توان بودش نظير ؟ در هواى امر او خورشيد چون ذره دوان * در فضاى قدر او عالم هباء مستطير با تجلى جلالش محو گردد كائنات * با نهيب باد صرصر تاب كى دارد نفير ؟ 345 تاب نور او ندارد چشم عقل دوربين * طاقت خورشيد نارد چشم خفاش ضرير جز بعلم او نداند ذات او را هر عليم * جز بنور او نبيند روى او را هر بصير جلوه داده از كرم خود را ز هر ذره عيان * گشته نور او حجاب ديدههاى مستنير با همه با هم و ليكن ز آشكارايى نهان * با همه آميخته از لطف چون با آب شير صد تجلى كرده هر دم بىتماشاى بصر * صد هزاران راز گفته بىتقاضاى سمير 350 روى او را ديده چشم دل ز روى شاهدان * راز او بشنيده گوش سر ز لحن بم و زير ساحت قدسش مبرا از چه و چون و چرا * لطف صنع او منزه ز آلت عون و ظهير يك سخن گفته دو عالم ز آن سخن جان يافته * يك نظر كرده بآدم گشته در عالم وزير گفته با عالم سخن از بهر روى مصطفى * كرده در عالم نظر بهر دل پاك نذير جذبهاى از نور نارش گشته موسى را دليل * قطرهاى از آب رويش خضر را كرده نضير 355 بر بساط رحمتش عالم چو آدم مفتقر * بر در فضلش سليمان نيز چون سلمان فقير در دم عيسى دميده شمهاى از خلق او * تا دهد مژده كالا يا قوم قد جاء البشير روز عرض او پيش وصف انبيا استاده پس * اينت سلطان حقيقت ، اينت شاهنشاه و مير از براى پرده داران درش فراش صنع * بر هوا افگنده شاد روان نه توى اثير شقهء شش گوشه را از هفت خم داده دورنك * زير پاى مركب خنگش كشيده چون حرير
--> ( 1 ) دره : زنده شد جانش برست از دار و گير