فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى )
80
كليات ( فارسى )
اگرچه بسى مادر فضل زاد * به گيتى نياورد زو به پسر 295 چو بر فضل صد گونه برهان نمود * ببرهان شد اندر جهان نامور فرستاد بحرى كه غواص طبع * برو برنيارست كردن گذر در آن بحر كو گشت غواص ، من * چه به زانكه باشم ازو بر حذر ؟ چو كشتى دانش نباشد مرا * نيفتم به نادانى اندر خطر مسلم شد آن بحر آن را كه او * شناساى بحرست و داناى بر 300 جهان هنر دايم آباد باد * از آن معدن فضل و كان هنر و له ايضا 1 - 2 - 5 - 12 - 13 - 15 - 16 طاب روح النسيم بالاسحار * اين دور النديم بالادوار ؟ در خماريم كو لب ساقى ؟ * نيممستيم كو كرشمهء يار ؟ طرهاى كو ؟ كه دل درو بنديم * چهرهاى كو ؟ كه جان كنيم نثار غمزهء يار مست و ما مخمور * لعل او تابدار و ما هشيار 305 خيز ، كز لعل يار نوشينلب * به كف آريم جام نوش گوار كه جزين باده باز نرهاند * نيممستان عشق را ز خمار در سر زلف يار دل بنديم * كه بروز آيد آخر اين شب تار زير هر تار مو نظاره كنيم * صد هزار آفتاب خوش ديدار از رخش كآفتاب ذرهء اوست « 1 » * برفروزيم ذرهوار عذار 310 تا همه نور آفتاب بود * نبود بيش ذره را آثار در چنين حال شاهد توحيد * ننمايد به عاشقان ديدار به حقيقت يقين كنند كه نيست * جز يكى در جهان جان ديار نور وحدت چو آشكار شود * متوارى شود جهان ناچار در جهان ذره در فضاى قدم * نور او آفتاب ذره شكار 315 اى دريغا ! كه پرتوى بودى * زانچه روشن شدى ازين گفتار
--> ( 1 ) دره : ز آفتابى كه كون ذرهء اوست