فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى )
56
كليات ( فارسى )
آن ولايت فرستاد ، تا آن هزار مرد را بر دار كنند و حسن را زود بفرستند . چون چند تن را بر دار كردند از عاشقان اثر نيافتند ، زيرا نه عاشق بلكه فاسق بودند . پس حسن قوال را روانه كردند . چون خبر بشيخ رسيد عزم استقبال كرد و امير با تمامت اكابر موافقت نمودند . چون ميان ايشان ملاقات شد ، حسن قوال و ياران او آن عظمت بديدند متحير شدند . شيخ فخر الدين پيش رفت و بر حسن سلام كرد و او را در كنار گرفت و شربت خواست ، او را و ياران او را بدست خود بداد . پس حسن نزديك امير معين الدين رفت و زمين را بوسه داد . امير او را پرسيد و لطفها نمود . پس گفت : « اين جماعت مجموع استقبال تو كردند ، ترا در خاطر چيست و كجا نزول خواهى كرد ؟ » . گفت : « آنجا كه شيخ اشارت فرمايد » . چون به شهر رسيدند شيخ در خانقاه موضعى معين كرده بود آنجا فرود آمدند . چون روزى چند برآسودند ، سه روز متواتر سماع كردند و بسى اشعار خوب درين سه روز انشا فرمود ، بيت : عشق سيمرغيست كو را دام نيست * در دو عالم زو نشان و نام نيست و اين ترجيع : در ميكده با حريف قلاش * بنشين و شراب نوش و خوش باش بيت : ساز طرب عشق كه داند چه سازست * كز طعمهء او نه فلك اندر تك و تازست گويند روزى مجمعى بود . شيخ و امير و جماعتى از اكابر حاضر بودند . حسن قوال درآمد و در آستانه بنشست . شيخ بر موافقت او آنجا رفت . امير معين الدين و تمامت اكابر موافقت كردند . شيخ دست حسن بگرفت و باز جاى خود رفت . گويند حسن قوال مال بىحد حاصل كرد و بعد از مدتى اجازت خواست و بمقام خود مراجعت كرد . گويند يك روز امير معين الدين در خانقاه آمد و شيخ را طلب كرد به مهمى . گفتند : « همين زمان از طرف دروازه بيرون رفت » . امير نيز از عقب رفت . ديد