فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى )
57
كليات ( فارسى )
كه طفلى چند ريسمان در دهان شيخ كرده بودند و شيخ سر ريسمان بدندان محكم گرفته و خود را منقاد ايشان ساخته ، زمانى بر دوش شيخ مىنشستند و از اطراف مىدوانيدند . چون طفلان كوكبهء امير بديدند بترسيدند و بگريختند . امير از حسن اعتقادى كه داشت منكر شد . جمعى طعن كردند ، امير ايشان را برنجانيد . گويند يك روز امير از طرف ميدان مىگذشت ، ديد كه شيخ چوگان در دست گرفته و ميان پسران ايستاده و دل را گوى خم چوگان زلف ايشان كرده . امير شيخ را گفت : « ما از كدام طرف باشيم ؟ » اشارت با راه كرد كه : « از آن طرف » . امير روان شد و برفت . گويند كه روزى از بامداد پگاه شيخ از خانقاه بيرون رفت و شب باز نيامد . روز دوم امير و اصحاب متغير شدند ، همه نواحى بگذاشتند ، اثر نيافتند روز سيوم خبر رسيد كه : شيخ در دامن فلان كوه مىگردد . امير با اصحاب روان شدند . چون آنجا رسيدند شيخ را ديد سراپا برهنه ، با يك پيرهن ، در ميان برف چرخ مىزد و شعر مىگفت و عرق از جبين او مىچكيد و گويند اين ترجيع در آن زمان نوشتند ، ترجيع ، در جام جهاننماى اول * شد نقش همه جهان مشكل بعد از زمانى او را برگرفتند و به شهر آمدند . اما همچنان در جوش بود ، چندان كه مبالغه كردند سوار نشد . امير نيز موافقت كرد . شيخ منع فرمود و امير را روانه كرد و او در عقب بيامد ، تا سه روز در خانقاه سماع كردند . گويند يك روز شيخ فريضهء پيشين بگزارد و به اداى سنت مشغول شد . در ركعت دوم به سجده رفت ، گريه برو غلبه كرد ، تا نماز عصر . پس سر از سجده برداشت و نماز عصر بگزارد . گويند اين غزل را در آن زمان كه به سجده بود و مىگريست نوشتند ، غزل : در كوى تو لؤلؤيى گدايى * آمد به اميد مرحبايى بر خاك درت فتاده مسكين * از دست غمت شكسته پايى