فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى )
53
كليات ( فارسى )
سلطان بغض اين طايفه در دل داشت ، چون مجال يافت تيغ انتقام از نيام بركشيد ، در حال كس بطلب شيخ فخر الدين فرستاد . شيخ « حى على الوداع » در حلقهء اجماع زد و نداى « الرحيل » در داد و مفارقت اصحاب در پيش گرفت و از آن قوم ، كه قصد او كردهاند غافل ، جمعى از اخوان با صفا و خلان باوفا كمر موافقت بستند . چون عزم جزم شد باتفاق اين طايفهء بىريا به راه دريا بيرون رفتند ، عازم جازم مقصود و طواف خانهء معبود . چون بحدود عمان رسيدند باد اين خبر بسمع سلطان عمان رسانيده بود ، بدان سبب كه اخبار و اشعار او در آن بقعه منتشر بود و حالات معلوم گشته . سلطان استقبال او را از سعادت خود دانست . با جماعتى از اكابر برنشستند و مقدم شيخ فخر الدين را تلقى نمودند . چون ملاقات افتاد سلطان بدست خود اصحاب را شربت بداد و بر جنيبت خاص شيخ را سوار كردند و اصحاب را همچنين ، باعزاز و اكرام هر چه تمامتر ايشان را به شهر درآوردند و بخانقاه خاص سلطان فرود آوردند و خدمتهاى مناسب كردند . بعد از روزى چند شيخ الشيوخ آن بقعه را برو عرض كردند و علما و صلحا و متصوفه ، كه در آن شهر بودند ، بمجلس شيخ حاضر مىشدند و نقد خود را بر محك مىزدند . چون مدتى آنجا بودند و از رنج راه برآسودند موسم زيارت كعبه نزديك شد . از سلطان اجازت خواستند . در ناصيهء او اثر رضا نديدند . توكل بر حق روى به راه آوردند . سلطان را خبر شد . خواست كه در عقب ايشان روان شود . چون بر مركب سوار شد مركب خطا كرد و او را بينداخت . مراجعت كرد . قومى از اكابر با مال فراوان در عقب ايشان روانه كرد و فرمود كه : « چون بشيخ فخر الدين رسيد صورت حال را باز گوييد . پس جهد كنيد تا مراجعت كند . اگر مراجعت كرد فهو المراد و الا اين محقرات تسليم او كنيد ، برسم زاد راه » . اصحاب سلطان به راهى رفتند و آن قوم به راهى ديگر و منازل قطع مىكردند و بهر موضع كه مىرسيدند ايشان را تلقى مىنمودند و مقدم ايشان را مكرم مىداشتند ، تا به قافلهء حجاز رسيدند و احرام بستند و زيارت خانه دريافتند .