فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى )
135
كليات ( فارسى )
در ميكده مىكشم سبويى * باشد كه بيابم از تو بويى وقت طربست ، ساقيا ، خيز * درده قدح نشاطانگيز از جور تو رستخيز برخاست * بنشان شر و شور و فتنه ، برخيز بستان دل عاشقان شيدا * وز طرهء دلربا درآويز خون دل ما بريز و آنگاه * با خاك درت بهم برآميز و آن خنجر غمزهء دلاور * هر لحظه به خون ما بكن تيز 1305 كردم هوس لبت ، نديدم * كامى چو از آن لب شكرريز نذرى كردم كه : تا توانم * توبه كنم از صلاح و پرهيز در ميكده مىكشم سبويى * باشد كه بيابم از تو بويى ساقى ، چه كنم بساغر و جام ؟ * مستم كن از آن مى غم انجام با ياد لب تو عاشقان را * حاجت نبود بساغر و جام گوشم سخن لب تو بشنود * خشنود شد ، از لبت ، به دشنام 1310 دل زلف تو دانه ديد ، ناگاه * افتاد ببوى دانه در دام سوداى دو زلف بىقرارت * برد از دل من قرار و آرام باشد كه رسم بكام روزى * در راه اميد مىزنم گام ور زانكه نشد لب تو روزى * دانى چه كنم بكام و ناكام ؟ در ميكده مىكشم سبويى * باشد كه بيابم از تو بويى دست از دل بىقرار شستم * وندر سر زلف يار بستم 1315 بيدل شدم وز جان بهيكبار * چون طرهء يار برشكستم گويند چگونهاى ؟ چه گويم ؟ * هستم ز غمش چنان كه هستم