فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى )
124
كليات ( فارسى )
1090 غرق آبيم و آب مىجوييم * در وصاليم و بىخبر ز وصال آفتاب اندرون خانه و ما * در بدر مىرويم ، ذره مثال گنج در آستين و مىگرديم * گرد هر كوى بهر يك مثقال چند گرديم خيره گرد جهان ؟ * چند باشيم اسير ظن و خيال ؟ درده ، اى ساقى ، از لبت جامى * كز نهاد خودم گرفت ملال 1095 آفتابى ز روى خود بنماى * تا چو سايه رخ آورم بزوال تا ابد با ازل قرين گردد * دى و فرداى ما شود همه حال در چنين حال شايد ار گويم * گرچه باشد به نزد عقل محال كه همه اوست هر چه هست يقين * جان و جانان و دلبر و دل و دين اى به تو روز و شب جهان روشن * بىرخت چشم عاشقان روشن 1100 بحديث تو كام دل شيرين * بجمال تو چشم جان روشن شد بنور جمال روشن تو * عالم تيره ناگهان روشن آفتاب رخ جهانگيرت * مىكند دم بدم جهان روشن ز ابتدا عالم از تو روشن شد * كز يقين مىشود گمان روشن مىنمايد ز روى هر ذره * آفتاب رخت عيان روشن كى توان كرد در خم زلفت * خويشتن را ز خود نهان روشن ؟ 1105 اى دل تيره ، گر نگشت ترا * سر توحيد اين بيان روشن اندر آيينهء جهان بنگر * تا ببينى همان زمان روشن كه همه هست هر چه هست يقين * جان و جانان و دلبر و دل و دين مطرب عشق مىنوازد ساز * عاشقى كو ؟ كه بشنود آواز هر نفس پردهاى دگر سازد * هر زمان زخمهاى كند آغاز همه عالم صداى نغمهء اوست * كه شنيد اين چنين صداى دراز ؟