فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى )
122
كليات ( فارسى )
به زبان شرح عشق نتوان گفت * كه نمىگردد از بيان روشن 1055 گرچه خود غير را وجودى نيست * بر عراقى شد اين زمان روشن كه به غير از تو در جهان كس نيست * جز تو موجود جاودان كس نيست و له ايضا 1 - 3 - 4 - 5 - 7 - 12 - 13 - 15 - 16 طاب روح النسيم بالاسحار * اين دور النديم بالانوار « 1 » در خماريم ، كو لب ساقى ؟ * نيممستيم ، كو كرشمهء يار ؟ طرهاى كو ؟ كه دل درو بنديم * چهرهاى كو ؟ كه جان كنيم نثار خيز ، كز لعل يار نوشينلب * به كف آريم جان نوش گوار 1060 كه جزين باده باز نرهاند * نيممستان عشق را ز خمار در سر زلف يار دل بنديم * تا بروز آيد آخر اين شب تار ز آفتابى كه كون ذرهء اوست * برفروزيم ذرهوار عذار چونكه همرنك آفتاب شويم * شايد آن لحظه گر كنيم اقرار كآشكار و نهان همه ماييم * « ليس فى الدار غيرنا ديار » 1065 ور نشد اين سخن ترا روشن * جام گيتىنماى را به كف آر تا ببينى درو ، كه جمله يكيست * خواه يكصد شمار و خواه هزار هر پراگندهاى ، كه جمع شود * بر زبانش چنين رود گفتار گر عراقى زبان فروبستى * آشكارا نگشتى اين اسرار كه همه اوست هر چه هست يقين * جان و جانان و دلبر و دل و دين
--> ( 1 ) بند اول تنها در 7 آمده است ، رجوع كنيد به صحايف 80 - 81