عزيز بن محمد نسفى ( عزيز الدين نسفى )

24

كشف الحقايق ( فارسى )

هست ندانسته‌اند و نيافته نهايتش اين‌قدر دانسته‌اند كه ماوراى موجودات ظاهر ذاتى است كه آفريدگار زمين و زمانست و وجود آفرينش بوجود او قايمست هركس بحسب وهم و قياس على قدر حال فكرى و خيالى كرده‌اند و حرفى چند در باب شناخت او گفته‌اند و دليلى چند عقلى و نقلى موافق خيالات خود پيدا كرده اما اين حكايت به آن مىماند كه شخصى را بولايت كوران گذر افتاد و حرف پيل و اعضاى پيل را جدا جدا در هر محله از آن ولايت نقل كرد و مردم آن ولايت چون هرگز بينايى نداشته‌اند و اين قسم حكايات غريبه نشنيده متعجب گرديدند و مردم هر محله يكى از ميان خود كه عاقل‌تر و داناتر از آن جماعت بود اختيار كرده و بتحقيق كردن قصه پيل فرستادند . ايشان چون به نزديك صاحب فيل رسيدند هر كدام جدا جدا چون مىرسيدند اخبار پيل را مختلف مىشنيدند و هر كدام از آن شنيده معنيى مىفهميدند تا آنكه اين‌قدر دانستند كه به اين شنيدن كشف اين معنى نمىتوان نمود . اراده آن كردند كه پيل را ببينند چون بعد از كوشش بسيار فيل را ديدند هر يك دست به يك عضو او رسانيده چيزى از لمس آن عضو فهميدند يكى دست بر كفل « 1 » پيل رسانيده آن را به « سپر » تشبيه كرد ديگرى دست بر سر « 2 » او رسانيده آن را به « عمود » تشبيه نمود ديگرى دست بر پاى وى رسانيده آن را به « عماد » تشبيه كرد و يكى دست بر پشت او رسانيده آن را به « تخت » تشبيه كرد و همچنين هركدام آنچه از پيل شنيده و بلمس ديده بودند به چيزى تشبيه كردند و چون هركدام به شهر خود آمدند و به محله‌ها بازگشتند حكايت آنچه ديده بودند كردند يكى در محله خود گفت كه پيل همچون سپرى بود و ديگرى در محله خود گفت كه پيل همچون عمودى بود و ديگرى در محله خود گفت كه پيل چون عمادى بود و ديگرى گفت كه پيل چون تختى بود و اهل هر محله آنچه شنيده اعتقاد كردند و چون سخن جمله به يكديگر رسيد « 3 » بر خلاف يكديگر گفته بودند جمله يكديگر را منكر شدند و دليل گفتن آغاز كردند : هر يكى بر اثبات اعتقاد خود و نفى اثبات ( كذا - شايد : اعتقاد ) ديگران و آن دليل را دليل عقلى و نقلى ناميدند « 4 » يكى گفت كه نقل مىكنند

--> ( 1 ) - گوش ( 2 ) - خرطوم ( 3 ) - همه بر خلاف ( 4 ) - نام نهادند