عزيز بن محمد نسفى ( عزيز الدين نسفى )
23
كشف الحقايق ( فارسى )
و باتفاق جمله عقلا و علماء خداى را ضد و ند نيست مثل و شريك نى پس لا ضد و لا ند و لا شبيه و لا شريك ديگر اينكه به غير وجود خدا چيزى ديگر اگر موجود باشد دو وجود باشد به ضرورت يا متصل باشند يا منفصل و باتفاق جمله عقلا و علما وجود خدا متصل به چيزى نيست و منفصل از چيزى نه و اگر اهل كثرت گويند كه علت اتصال و انفصال جسم است و خداى تعالى جسم نيست پس با وجود آنكه وجود ديگرى باشد خداى تعالى متصل به چيزى و منفصل از چيزى نباشد جواب بدانكه اگر علت اتصال و انفصال جسم بودى مىبايست كه عرض متصل و منفصل نبودى و اگر علت اتصال و انفصال عرض بودى مىبايستى كه جسم متصل و منفصل نبودى و در هر دو اتصال و انفصال هست پس به ضرورت لازم آيد كه علت اتصال و انفصال چيزى باشد كه ميان عرض و جسم مشترك باشد و آن وجود مىباشد چون بيقين معلوم شد كه علت اتصال و انفصال وجود است پس اگر به غير وجود خدا وجودى ديگر باشد به ضرورت يا متصل باشد يا منفصل و وجود خداى متصل به چيزى نيست و منفصل از چيزى نيست پس به غير وجود خدا وجودى ديگر نباشد . چون بيقين معلوم شد كه وجود يكى بيش نيست و نمىشايد كه دو باشد پس به ضرورت لازم آيد كه وجود را اول باشد و آخر هم باشد كه اگر باشد دو وجود لازم آيد و ديگر به ضرورت لازم آيد كه امكان ندارد كه معدوم هرگز موجود گردد و موجود هرگز معدوم شود اگر امكان دارد همان دو وجود لازم آيد پس آنچه موجود است هميشه موجود بوده است و پيوسته موجود خواهد بود و آنچه معدوم است هميشه معدوم بوده است و پيوسته معدوم خواهد بود و سخن دراز شد و از مقصود دور افتادم غرض از اين جمله آن بود كه مذاهب در عالم بسيار است . « فصل » بدانكه اهل تحقيق مىگويند كه عدد مذاهب مختلف كسى را معلوم نباشد و چون عدد مذاهب معلوم نباشد اصول مذاهب هم معلوم نباشد اما اين مقدمات معلوم است كه اين خلاف از آنجا پيدا آمد كه مردم شنيدند از انبياء كه اين موجودات را خداوندى هست پس هر كسى در هستى خداوند و صفات خداوند چيزى اعتقاد كردند چون با يكديگر حكايت كردند جمله بر خلاف يكديگر اعتقاد كرده بودند جمله يكديگر را منكر شدند و دليل گفتند بر اثبات اعتقاد خود و نفى اعتقاد ديگران و چنين گمان بردند كه اين جمله دلائل ايشان راست و درست است و آن گمان ايشان خطا بود زيرا كه جمله را اعتقاد است كه طريق العقل واحد چون طريق عقل دو نمىباشد هفتاد و سه بلكه زيادت كى روا باشد و اين سخن ترا به يك حكايت تمام معلوم شود چنانچه هيچ شبهت نماند . « تمثيل » بدانكه در حكايات آوردهاند كه شهرى بود و اهل آن شهر جمله نابينا بودند و حكايت پيل را شنيده بودند . . . . . . چون عقيده و اعتقاد مذهب اهل حلول را دانستى اى درويش بدانكه حق سبحانه و تعالى را هيچيك از اين اشخاص اهل مذاهب مختلفه آنچنانكه