عزيز بن محمد نسفى ( عزيز الدين نسفى )
151
كشف الحقايق ( فارسى )
وجودى آن قدر و منزلت ندارد كه وجود آدمى دارد و اين قدر و منزلت آدمى از آنست كه خود را مىداند و خداى را مىشناسد و از تمام مخلوقات آدمى مقصود بود و باقى همه طفيل آدمىاند از جهت آنكه حكمت آفرينش اين بود كه او شناخته شود چنان كه مىفرمايد : وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ « 1 » و داود مناجات كرد - : « الهى لما ذا خلقت الخلق ؟ قال : كنت كنزا مخفيا فاردت ان اعرف » « 2 » و آدمى است كه او را مىشناسند پس از جمله خلايق آدمى مقصود بوده باشد و باقى طفيل آدمى باشند زيرا كه آدمى محتاج به زمان و مكان و غذاست و بدين سبب چيزها لازم آيد « و ليس الخبر كالمعاينة » اين جمله چيزها كه پيدا آمده است از لوازمست و آن عزيز از سر همين نظر فرموده است : بيت : آفرينش نثار فرق تواند * برمچين چون خسان زر ايثار « 3 » و هرآينه بايد كه چنين باشد كه همه كس داند كه مقصود از درخت نفس درخت نباشد بلكه ميوه باشد و ميوه اين درخت آدمى است پس آدمى مقصود بوده باشد . چون معلوم شد كه حكمت در آفرينش خلق آن بود تا حق تعالى شناخته شود پس بنابراين بعضى از اهل شريعت گفتند كه معرفت ذات و صفات خداى تعالى مقدور باشد و ممكن باشد كه از آدميان ذات و صفات او را چنان كه هست بشناسد كه شناختن چيزى آن باشد كه آن چيز را چنان كه آن چيز است بدانند اما جمهور اهل شريعت و تمام اهل حكمت گفتهاند كه : معرفت وجود واجب الوجود على الحقيقة مقدور بشر نيست و در فكر هيچ آدمى نتواند درآمد كه كمال الوهيت او بلندتر از آنست كه به احاطت ذهن و خاطر مخاطر شود : لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ « 4 » . پس آنچه معرفت اهل تقليد است مر وجود واجب الوجود را بيش از اين نيست كه مىگويند كه وجودى هست موصوف بصفات سزا و منزه از صفات
--> ( 1 ) - ذاريات 65 ( 2 ) - فخلقت الخلق لا عرف ( 3 ) - چون گدا ز راه نثار ( 4 ) - أنعام 103