عزيز بن محمد نسفى ( عزيز الدين نسفى )

145

كشف الحقايق ( فارسى )

راست فرمود كه من دوش بمعراج بودم و بعرش رسيدم و خداى را ديدم و تو هم راست شنيدى اما ترا از اين شنيدن چه فايده چون خبر از معراج ندارى و عرش را نمىدانى و خداى را نمىشناسى . اى درويش جمله افراد موجودات بمعراج مأمورند : ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ « 1 » به نهايت خود بطوع و حركت طبيعى مىروند اما به‌غايت خود به كره و حركت قسرى مىتوانند رفت . تا سخن دراز نشود و از مقصود بازنمانيم . چون طلب زيادتى در جمله افراد موجودات ضرورى و خلقى است پس در آدمى هم ضرورى و خلقى باشد و چون چنين باشد طلب از آدمى هرگز برنخيزد زيرا كه زياده شدن هر چيز نهايتى دارد اما زياده شدن طلب آدمى نهايت ندارد و بعضى گفته‌اند كه ممكنست آدمى به جائى برسد كه طلب زيادتى از او برخيزد . فصل « 2 » بدانكه طلب خداى در هيچ فردى از افراد موجودات نيست طلب خداى خاص در انسان است از جهت آنكه انسان در اول ظالم جاهلست و معرفت خداى در هيچ فردى از افراد موجودات نيست آن نيز خاصه انسانست از جهت آنكه آدمى چون به نهايت مىرسد عالم عادل مىشود و معرفت خداى نباشد الا در عالم عادل . فصل بدانكه هر كه مىگويد كه آدمى دانا خداى را چنان كه خداست نمىداند مىگويد كه خداى خود را چنان كه خود است مىداند پس خداى عالم و متعلم « 3 » ؟ ؟ و متكلم است و سميع و بصير است آنكه آدمى را علم و كلام و سمع و بصر است و خداى داناست مر هر چيز را كه دانستن آن ممكن است از جهت آن آدمى داناست مر هر چيز را كه دانستن آن ممكنست يعنى هر چيز كه دانستن آن ممكن

--> ( 1 ) - حم سجده 11 ( 2 ) - در نسخهء آستانه اين فصل عنوان مستقل ندارد و مطالب آن در دنباله فصل پيش آمده است ( 3 ) - عالم و متكلم است