عزيز بن محمد نسفى ( عزيز الدين نسفى )

137

كشف الحقايق ( فارسى )

و اگر به طرف دهان آيد سالك را در فرياد آورد و اگر به طرف دست آيد سالك را به حركت آرد و اگر به طرف پاى آيد سالك را از جاى برخيزاند و برقص آرد و امثال اين حال را وجد مىگويند از جهت آنكه اگر آتش محبت در دل بود اما چون ظاهر نبود به آن مىماند كه چيزى گم كرده است و چون باد سماع يا باد وارد اين آتش را ظاهر گرداند تا شعله زدن گيرد به آن مىماند كه گم‌كرده را بازيابد پس به اين اعتبار اين احوال را وجد گفتند . و تواجد عبارت از آنست كه كسى را وجدى نباشد اما خود را به واجدت ( كذا - شايد : واجديت ) ماننده كند كه تواجد بر وزن تمارض است . و ديگر بدانكه هر كه ضعيف مزاج است هرآينه او را از سماع و وارد گريه آيد و فرياد بود و هر كه قوى و منتهيست او را گريه و فرياد دست ندهد و حركت و رقص نباشد مگر كه به موافقت عزيزان . و ديگر بدانكه تجلى عبارت از ظاهر كردنست يعنى گشاده كردن ذات يا صفات يا اثر صفات . و حال و وارد عبارت از الهام است . بعضى گفته‌اند كه حال مشتق از حلول است پس بمعنى تغيير باشد و ابتداى هر تغييرى را حال گويند و چون قرار گيرد مقام گويند چنان كه شيخ المشايخ شهاب الدين سهروردى مىفرمايد : « سمى الحال حالا لتحوله و تغيره و المقام مقاما لثبوته و استقراره و قد يكون الشيء بعينه حالا ثم يصير مقاما » . و بعضى گفته‌اند كه حال آنست كه او را دوامى و ثباتى باشد و آنچه آن را ثبات و دوام نباشد حديث نفس باشد . فصل در بيان قرب و بعد و فراق و وصال و محبت و عشق بدانكه قرب و وصال حق تعالى علم است به حق تعالى و بعد و فراق حق تعالى جهلست به حق‌تعالى پس علم هر كه به حق تعالى زياده بود قرب و وصال او زياده بود هر كرا علم و قرب او زياده بود آن را علامتى هست كه سالك در خود طلب كند تا در غرور و پندار نيفتد علم و قرب هر كه زياده بود خوف و محبت او