عزيز بن محمد نسفى ( عزيز الدين نسفى )

110

كشف الحقايق ( فارسى )

باشد زيرا كه محمد انسان كامل بود . اى درويش اگر اين سخن را فهم نمىكنى بدان كه نه ابراهيم محمد بود و نه محمد ابراهيم از جهت آنكه نه ابراهيم و محمد را وجود بود و نه عزيز را وجودست خداست كه موجود بوده و هست . غرض آن بود كه يك طايفه از اصحاب نور مىگويند كه عالم اجسام از عالم ارواح جداست و عالم ارواح از عالم اجسام جدا و عالم ارواح قابل تغيير و تبديل و تفاوت و نقصان نيست و عالم اجسام قابل اين‌ها هست . فصل بدانكه يك طايفه ديگر از اصحاب نور مىگويند كه اگرچه عالم اجسام ديگر است و عالم ارواح ديگر اما از يكديگر جدا نيستند و هر دو باهمند و امكان ندارد كه از يكديگر جدا باشند و هر دو از نقصان بكمال مىرسند و باز از كمال بنقصان مىآيند يعنى از مرتبه خاك و طبيعت خاك بمراتب برمىآيند و در هر مرتبهء نام ديگر مىگيرند چون جوهر خاك بكمال خود مىرسد و طبيعت جوهر خاك هم بكمال خود مىرسد آدمى ظاهر مىشود زيرا كه نهايت موجودات هم آدمى است و چون بآدمى رسيد عالم اجسام و عالم ارواح بكمال خود رسيدند و چون بكمال خود رسيدند بازگشت باصل خود خواهد بود يعنى بجوهر خاك و طبيعت خاك و اينست معنى « كل شيئى يرجع الى اصله » و اينست معنى : مِنْها خَلَقْناكُمْ وَ فِيها نُعِيدُكُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُكُمْ تارَةً أُخْرى « 1 » همچنين يك‌بار و دو بار و سه بار الى ما لا يتناهى اگر فهم نكردى روشن‌تر بگويم : فصل بدانكه جوهر خاك استعدادى و قابليتى دارد و طبيعت خاك هم استعدادى و قابليتى دارد و جوهر آب هم و طبيعت آب هم استعداد و قابليتى دارد و در هوا و آتش همچنين مىدان . چون اين مقدمه معلوم كردى اكنون بدان كه چون آب با خاك بياميزد

--> ( 1 ) - طه 57