عزيز بن محمد نسفى ( عزيز الدين نسفى )
75
زبدة الحقايق ( فارسى )
فرمود ، كه برو از خرمن كاهكشى ، مشت كاهى بردار بىاجازت خداوند . برفتم و برداشتم آن نور را نديدم . و عزيزى ديگر فرمود كه من به اين نور رسيدم و اين نور را ديدم و چون اين نور را ديدم ، خود را نديدم . همه نور بود » . اى درويش ! سالك چون به اين نور برسد آن را علامتها باشد [ علامت ] اول آن است كه « نفس هرگز » خود را نبيند كه تا خود را مىبيند ، كثرت باقى است . و تا كثرت مىبيند مشرك است . و چون سالك نماند ، شرك نماند و حلول و اتحاد و وصال و فراق هم نماند . از جهت آنكه حلول و اتحاد و فراق و وصال ميان دو چيز باشد . « 1 » و چون سالك به اين نور سوخته شد ، « 2 » هيچ از اينها نماند . خداى ماند و بس « تعالى و تقدس » . فنا در توحيد در اين مقام است [ و الله اعلم ] . فصل بدان ، كه شناخت و ديدن « 3 » عوام اهل توحيد در اين وجود تا بدينجا بيش نيست كه گفته شد . در اين سخن كه ايشان مىگويند كه وجود يكى بيش نيست و آن وجود خداى است و آن « 4 » وجود ظاهرى دارد و باطنى دارد و باطن اين وجود يك نور است و ظاهر اين وجود مظاهر صفات اين نور است ، يا آينه اين نور است يا مشكات اين نور است ، راست است . و راست ديدهاند . اما به اصل وجود كه وحدت صرف است نرسيدهاند . و نظر ايشان بر حقيقت اشيا نيفتاده « است » ، كه آن جبروت است . يعنى نظر ايشان بر ملك و ملكوت افتاده ، ملك و ملكوت را ديدند اما جبروت را نديدند . و ملك و ملكوت در جنب عظمت جبروت مانند قطره و بحر است . جبروت ، وحدت صرف است . و مبدأ وجود و عدم است . هرچه در ملك و ملكوت هست « 5 » در جبروت [ هم ] هست و در ملك و ملكوت زمين و آسمان و كرسى و عرش هست « 6 » و در [ ميان ] زمين و آسمان [ از ] خلقان ، بسيار هستند « و در جبروت نيز زمين و آسمان و كرسى و عرش هست كه در ميان آن زمين از خلقان بسيار هستند » كه آن خلقان را خبر نيست كه در اين زمين ، آدمى و ابليسى بوده است « 7 » « سخن دراز شد و از مقصود دور افتاديم » غرض آن بود كه اهل وحدت مىگويند
--> ( 1 ) . از جهت آنكه حلول ميان دو كس باشد و اتحاد ميان دو چيز بود و فراق و وصال غيريت را لازم دارد . ( 2 ) . شود . ( 3 ) . ديد . ( 4 ) . اين . ( 5 ) . است . ( 6 ) . هستند . ( 7 ) . كه ايشان را از آدم و ابليس خبر نيست .