عزيز بن محمد نسفى ( عزيز الدين نسفى )
37
زبدة الحقايق ( فارسى )
صفى على شاه ، سلطانعلى شاه و غيره . در آغاز توكل صوفيان آنچنان است كه قوت صباح را ندارند و بعدها وضع آنان چنان است كه خواجه رشيد وزير جهت سفره عيد يكى از صوفيان 400 من قند ، 100 من نبات ، 30 قاروره گلاب ، 500 من عسل ، هزار من دوشاب ، 10000 دينار نقد ، 50 مثقال عنبر ، 50 مثقال مشك و 100 مثقال عود و چهها و چهها مىفرستد و تيمور ، اردبيل و توابع را به حضرت شيخ صفى وقف مىنمايد . و رحمتعلى شاه به فرمان محمد شاه به نايب الصدرى فارس منصوب مىشود كه به ازاى درآمدهاى اين شغل « در تحصيل دعاى خير به جهت دوام دولت قاهره مزيد اهتمام به ظهور رساند » « 1 » و اولين اقدام او اين است كه درآمد قريه كچى را به اضافه پانصد تومان در حق پدر مقرر دارد . صوفئى اين چنين بايد كه مريدانى چون ذو الفقار خان عرب عامرى و مؤيد الدوله نوه فتحعلى شاه و امير تومان و جهانسوز ميرزا و سپهسالار اعظم و غيره داشته باشد . و هنگامى كه تصوف از بنيادهاى آغازين خود دست كشيد و به نهادى از نهادهاى حكومتى تبديل شد ، به حق بايد حسينعلى شاه به مريد باغبان خود - عبد الله كالدانى - اجازه ندهد كه با مريد خان خود بر يك بساط بنشيند و به خان بفرمايد كه : « حفظ مراتب ظاهر را پيش از باطن بايد منظور داشت زيرا ظاهر به باطن مقدم است و عدالت در جمع هر دو طرف به حال خود » . « 2 » بدينسان است كه به گفته ميخاييل . اى . زند ، تصوف « از طيف چپ افراطى تا طيف راست افراطى كه رنگ ملايم سنت هيئت حاكمه بود » « 3 » ، در نوسان افتاد . انحراف از اصل تصوف براى صاحبنظران صوفى نيز مسئلهانگيز است و آنان در جهت دفاع از آرمانهاى اوليه تصوف ناچار به تفصيل شدهاند و صوفيان دنيادار را از جرگه تصوف خارج دانستهاند . صاحب كشف المحجوب كه به بىاعتقادى توده مردم نسبت به صوفيان پىبرده ، در دفاع مىگويد كه عوام « مترسمان متصوف » را مىبينند كه به درگاه سلطانيان مىروند و از براى لقمه و خرقه خصومات مىكنند و مىپندارند كه اصل تصوف اين است و به همه صوفيان بدبين مىشوند ، اما بايد بدانند كه اهل تصوف به سه قسمتاند : اول : صوفيان كه از خود فانى و به حق باقى و از طبايع رسته و به حقيقت پيوستهاند . دوم : متصوف كه مجاهد راه تصوف است . سوم : مستصوف كه به پاس مال و جاه و حظ دنيا خود را مانند ايشان كنند و آنان نزد
--> ( 1 ) . طرائق الحقائق ، نايب الصدر ، ج 3 ، 391 . ( 2 ) . همان ، ج 3 ، ص 226 . ( 3 ) . نور و ظلمت در تاريخ ادبيات ايران ، ميخاييل . اى . زند ص 145 .